در كلمهء تپ از فعل تپيدن در فرهنگ جهانگيرى :
فراغت بين كه در بنياد كارست * متپ كين كارساز استاد كارست
در كلمهء ارج به معنى قدر و بها در فرهنگ جهانگيرى :
به جايى اوفتى كانجا خدايى * ترا باشد حقيقت بىريايى
ز جمله فارغ و در جملگى درج * دريغا كر ندانى خويش را ارج
در كلمهء اشناب به معنى شنا در فرهنگ جهانگيرى :
دو استاد سپاهانى با شناب * برون بردند جان از دست غرقاب
در كلمهء شكستن به معنى اعراض كردن در فرهنگ جهانگيرى :
بر ديوانهاى محمود بنشست * نهاد او چشم برهم شاه بشكست
به دو گفت اين چرا كردى چنين گفت * كه تا رويت نبينم شه برآشفت
و در همان كلمه به معنى خجل شدن در فرهنگ جهانگيرى :
چو حارث اين سخن بشنيد بشكست * و ليكن ساخت خود را آن زمان مست
در كلمهء مكاس به معنى باژ و باج در فرهنگ جهانگيرى :
گفت محمود آن خديو كامگار * مىخريد از بهر خود بنده هزار
ليك اياز پاكدل را آن زمان * در مكاس خويش بستد رايگان
در كلمهء جگر به معنى غم و اندوه در فرهنگ جهانگيرى :
گر رسانى ذرهاى شادى به جانم بىجگر * هم روا باشد كه بر دل از تو چندين غم رواست
در كلمهء غلبير به معنى غربال در فرهنگ جهانگيرى :
گر خاك زمين جمله بغلبر بيزند * چه سود كه يكذره نيابند اثر از من
در كلمهء دند كه نوعى از گدا باشد در فرهنگ جهانگيرى :
يكى دندى ميان داغ دردى * ستاده بود بر دكان مردى
ازو مىخواست چيزى مىندادش * بسى در پيش دكان ايستادش