تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شذرات المعارف ( فارسى ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
هامش
كجا است ؟ گفت پشت مسجد است ؛ ولى شش ماه پيش از دنيا رفته است . رفتم و در منزل را زدم . در اين بين جوانى از حمام بيرون به طرف خانه آمد . از او نام فرزند بزرگ صاحب‌خانه متوفى را پرسيدم . گفت در منزل خوابيده است . بالاخره پس از لحظاتى آمد و من ماجراى خواب را برايش شرح دادم . او شگفت‌زده شد و باهم به زيرزمين رفتيم و محلى را كه پدرش گفته بود شكافتيم . مقدار قابل ملاحظه‌اى پول ذخيره شده را برداشتيم . پس از صرف صبحانه به خانه يكى از آن دو بانو رفته ، داستان را شرح داديم . آن بانو گريه كرد و خدا را سپاس گفت ؛ ولى در عين حال از دريافت وجه خوددارى كرد و گفت : مرا همين بس كه خداوند تعالى حقم را ضايع نكرد . من از پدرت گذشتم . ولى خواهرم نيازمند است ، برويد او را راضى كنيد . به اتفاق نزد بانوى ديگر رفتيم ؛ پس از بازگويى ماجراى خواب ، رضايتش را به دست آورديم . آن روز گذشت . شب بعد پدرم به خوابم آمد و از من تشكر كرد . او و رفيقش را ديدم كه از آن حالت به در آمده بودند . هر دو از من تشكر و در حقم دعا كردند . آنچه بيان شد ، نمونه‌اى از رؤياهاى صادقه بود كه سبب رهايى دو انسان گرديد . همچنين گاه به‌وسيله تجريد اختيارى كه از ويژگىهاى ارواح بزرگ است و گاه با تجريد اضطرارى كه روح به واسطه دستورها و رياضت‌هاى علمى از قيدها رها مىشود ، مىتوان به حقايقى دست يافت و بر اسرارى آگاه شد ؛ مانند خواب‌هاى مغناطيسى و . . . كه در ذيل به مواردى از اين دست اشاره مىشود : 1 . چندى بود با يكى از برادرزادگان تصميم گرفته بوديم كه براى نماز صبح پيش از اذان در مسجد حاضر شويم و نماز جماعت صبح را به امامت مرحوم والد ( ره ) بخوانيم . شبى پيش از آنكه به وقت هميشه برخيزم ، خواب ديدم كه در راه مكه هستم و بر خلاف آب رودخانه‌اى حركت مىكنم . در بين راه سگ سياهى به من حمله كرد و من از آن گريختم و بالاخره به مكه رسيدم ؛ ولى خانه كعبه را نديدم . از خواب برخاستم ، وضو گرفتم و آماده رفتن شدم . آن سحرگاه سخت تاريك بود ، همراهان آمدند و به اتفاق به مسجد رفتيم ؛ ولى از آمدن امام خبرى نشد ؛ زيرا آن سحر را مرحوم والد به مسجد نيامدند و همان گونه كه در خواب ، خانه كعبه را كه قبله‌گاه مسلمان است مشاهده نكردم ، در آن سحر نيز امام را زيارت نكردم . 2 . شب جمعه بود ، مرحوم حاج سيد احمد روحانى را كه دايى بنده بود و آن زمان در قيد حيات بودند در خواب ديدم . مادربزرگم در خانه‌اى زندگى مىكردند . اطاقى كه ايشان در آن زندگى مىكرد كوچك بود ولى در عالم رؤيا