اختيارى يا تجريد اضطرارى ناشى از قواعد علميه يا از رياضت عمليه ، اين گونه مطالب ظاهر شود . « 1 »
هامش
( 1 ) . همان گونه كه گفته شد ، عالم برزخ از مواد ملكى با شرائط طبيعى آن خالى است ؛ ولى با اين همه فضاى آن پر از مواد جوهرى و اثيرى و هواى مناسب است ؛ زيرا جايگاه فرشتگان ، جن ، انس ، شياطين و ارواح صعودكننده انسانى در چنين فضايى است و به همين جهت است كه به هنگام خواب كه حواس انسان آزاد است ، رؤياهاى صادقه دست مىدهد و چه بسا مشكلاتى از اين طريق حل شود ؛ چنانكه پسر پدر را در خواب مىبيند و پدر از خصوصيات زندگى خود در دنيا و ذخيرههاى خود به وى خبر مىدهد . . . كه داستان زير ، يكى از هزاران رؤياى صادقه است .
مردى در شهر شوشتر از دنيا مىرود و فرزندش در شهرى ديگر بدون اينكه از مرگ پدر باخبر باشد او را در خواب مىبيند كه دست و پايش را بسته و وى را آويختهاند . مىپرسد چرا در چنين وضعى قرار گرفتهاى ؟ مىگويد چهل روز است كه از دنيا رفتهام و بدين وضع كه مىبينى گرفتارم و اين مصيبت از ناحيه آن مرد است . مىگويد مردى را مشاهده كردم كه او را بسته و با سر آويختهاند .
او ماجراى گرفتارى خود و پدرم را اينگونه بيان كرد :
خانهام را به قصد ساختن خراب كردم . در كنار منزل من زمينى بود كه اگر چند مترى از آن را ضميمه خانهام مىكردم ، قواره منزل بهتر مىشد ؛ ولى صاحبان آن زمين دو خواهر بودند و راضى نمىشدند . كدخداى محل به من گفت تو كارى را كه مىخواهى انجام بده ، من آنان را راضى مىكنم . من خواستهام را انجام دادم و پدرت بناى خانه من بود . اكنون شش ماه از مرگ من مىگذرد و به اين وضع گرفتارم و پدرت هم دست و پايش بسته است . اگر مىخواهى من و پدرت آزاد شويم ، به شهر برو . منزل من پشت مسجد قرار دارد ، به پسر بزرگم ( نامش را مىگويد ) بگو كه پدرت گفت در زيرزمين خانه مقدارى پول ذخيره كردهام ، با برداشتن چهار موزاييك آن پولها را بيرون آور و رضايت آن دو بانو را حاصل كن و ما را از اين وضع نجات بده .
پسر مىگويد بيدار شدم و ديدم كه نيمهشب است . دوباره خوابيدم ، تازه خوابم برده بود كه دوباره پدرم را در خواب ديدم ، گفت رفتى ؟ گفتم هنوز صبح نشده است ، اوقاتش تلخ شد و اخمهايش درهم رفت . بالاخره گفتم مىروم .
بيدار شدم ولى هنوز صبح نشده بود . بالاخره به راه افتادم و خود را به شوشتر رساندم . تازه بعضى از دكانها باز كرده بودند ، از دكاندارى پرسيدم منزل فلانى