5 . معرفه : موت به اين معنى از امور واضحه است و محتاج به كشف انبياء نيست ؛ بلكه حيوانات هم مىفهمند و در اين صورت مراد از حقانيت موت كه از عقايد الهيه است و بسط اين عقيده در عهده انبياء گذارده شده ، ارتقاء روح و بقاء آن است بعد از موت ابدان ، نه [ اينكه ] موت ، وفات و فنا باشد چونكه روح از عالم امر و مجرد است ، نه فنا براى آن است و نه مفتنى دارد ؛ چنانچه « فطرت عشق بقاء » و « فطرت عشق لقاء » و « فطرت عشق حريت ، » و « فطرت عشق راحت » و « فطرت عشق نام نيك » شاهد بر آن است . رجوع كنيد به كتاب الانسان و الفطرة . « 1 »
هامش
دارا نيست ، كه اين شأنيت خود شأنى از شئون حيات است ؛ زيرا ساير اجسام بر خلاف بدن انسان و حيوان داراى چنين شأنى نيستند .
همچنين از آيات استفاده مىشود كه مرگ بهمعناى نابودى نيست ؛ بلكه انتقال از نشئه حيات دنيوى به نشئه حيات برزخى و اخروى است ؛ همان گونه كه حيات عالم رحم به حيات دنيا انتقال مىيابد . بنابراين تعبير خلق موت به هر دو صورت صحيح است .
( 1 ) . مىفرمايند : مرگ چه بهمعناى قبض روح و چه انتقال از نشئه حيات دنيوى به نشئه حيات اخروى باشد ، امرى بديهى براى همگان است ؛ حتى حيوانات نيز آن را درك مىكنند و در توضيح آن نيازى به اين نيست كه پيامبران خدا آن را كشف كنند . آنچه برعهده انبياى خدا است ، اين است كه آنان بندگان خدا را با يك حقيقت آشنا سازند كه مردن ، فنا و نابودى نيست ، بلكه انتقال از منزلى به منزل ديگر ، و رهايى از قيود مادى و تشرف به مقام لقاى الهى است كه هم ارتقاى مرتبه و هم بقاى ابدى است ؛ زيرا روح انسان از جنس ماده نيست كه تحت تأثير عوامل طبيعى به فساد و پراكندگى دچار شود ؛ بلكه از عالم امر و مجرد است ؛ چنانكه در اينباره از رسول خدا ( ص ) سؤال مىكنند و قرآن در پاسخ مىفرمايد :وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي( اسراء ( 17 ) : 85 )
و از تو درباره « روح » سؤال مىكنند ، بگو : « روح از فرمان پروردگار من است »
توضيح آنكه نه فناپذير است و نه فانى كنندهاى دارد و گواه اين مطلب فطرت انسان است كه بر فطرت الهى ساخته و پرداخته شده است :فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها( روم ( 30 ) : 30 )
اين فطرتى است كه خداوند ، انسانها را بر آن آفريده .