چنانچه موت بدن عبارت است از قبض روح ، اشعه خود را از بدن يا از جهت شدت كمال روح مثل نفوس مطمئنه
( يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً )
يا از جهت روح فعاله قابض الارواح يا اعوان او از ارواح صاعده اهل ايمان و غيره و همين است مراد از خلق موت كه مناط آن ، قبض است . پس حيات بدن ، بسط اشعه روح است در بدن و موت بدن ، قبض آن است پس هر دو ، امر وجودى هستند و نسبت خلقت به آنها صحيح است ؛ كما قال اللّه تعالى :
« الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ »
و چنانچه اگر بدن حى را با بدن ميت مقايسه كنيم ، گوييم بدن حى داراى ملكه حيات است و بدن ميت فاقد آن است ؛ پس تقابل ملكه و عدم ملكه است « عمن من شأنه انه يكون له ملكه » زيرا كه ساير اجسام ، شأنيت براى حيات ندارند ، به خلاف بدن انسان و حيوان . « 1 »
هامش
( 1 ) . در ادامه مطالب پيشين اكنون به خلق مرگ اشاره كرده و مىفرمايند : مرگ بدن به اين معنا است كه روح پيوند خود را از رشتههاى ارتباطى با لامپها قطع مىكند ؛ همچنانكه مركز شبكه ، برق سيمهاى ارتباط با منازل و كارگاهها را قطع مىكند و اين بر دو حالت است : نخست آنكه روح از كمال والايى برخوردار است كه مىتواند رابطه خود را به موقع از بدن جدا كند ؛ مانند ارواح مطمئنه كه با خطاب« يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً »خود را از تنگناى بدن مادى رهايى مىبخشند و يا بهوسيله ملك مقرب الهى - حضرت عزراييل - و مأموران و دستيارانش از مردمان مؤمنى كه پيش از اينها به مرتبهاى از عالم ملك به عالم برزخ صعود كردهاند ، قبض روح فرمايد و ممكن است مراد از خلق موت كه در آيه شريفه« الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ »آمده است ، همين معنا باشد ؛ زيرا ملاك موت همان قبض روح است كه امرى وجودى است ؛ چنانكه بسط اشعه روح در بدن امرى وجودى است . ازاينرو جايى براى اشكال باقى نمىماند تا گفته شود خداوند تعالى مرگ را كه امرى نيستى است چگونه آفريده است ؛ حتى به نظر عرف كه آن را يك امر عدمى به شمار مىآورند ، باز هم خطى از وجود در آن است ؛ زيرا در مقايسه بدن مرده با بدن زنده اين معنا متبادر مىشود كه بدن زنده داراى ملكه حيات و بدن مرده فاقد آن است كه تقابل ميان آن دو ، تقابل ملكه و عدم ملكه است ؛ به اين معنا كه بدن مرده از شأن او است كه داراى ملكه حيات است اما اكنون آن را