2 . معرفه : روح ، حادث و منشأ است نه آنكه از ارواح سابقه بر اجسام باشد ؛ زيرا كه آنها تام و بالفعل مىباشند ؛ يعنى حصول آنها منوط به استعداد ماده نباشد و ممكن نيست چيزى كه فعليت دارد او را منقلب به قوه و اسير ماده نمود ، و چون روح انسانى و حيوانى بعد از اقتضاء و استعداد بدن است ، پس به مجرد حصول و تعلق پرتو آنكه لامسه باشد به بدن ، علت ايجابيه و قوه فاعله نسبت به بدن خواهد شد ، و لذا تا ظاهر شود اگر دست گذارند بر رحم ، فورا بدن را جمع كرده و او را مىخواهد حفظ كند از فشار خارجى . « 1 »
هامش
بنابراين آيه مباركه« ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ »به دو مطلب اشاره مىكند : يكى مفاد كلمه ثم است كه فاصله ميان كمال بدن مادى و انشاى روح انسانى است كه در اين فاصله روح بخارى و بدن برزخى پديد مىآيد و با پيدايش آن ، زمينه انشا فراهم مىشود و از همينجا است كه مىيابيم كمال دو بدن مادى و برزخى ، علت اعدادى براى روح انسانى است ؛ يعنى وجود آن براى حصول روح انسانى آمادگى ايجاد مىكند كه مقتضى چنين تحولى است .
همچنين وقتى گفته مىشود كه نفس ، « جسمانيه الحدوث » است ، يعنى پيدايش آن براساس تكامل مقتضيات طبيعى است و تا بدن برزخى و مادى آماده نشود ، احساس و ادراك كه از ويژگىهاى روح است تحقق نمىيابد .
( 1 ) . مىفرمايند : براى ايجاد روح جديد از ارواح گذشته كه به بدنهايى تعلق داشتهاند استفاده نشده است تا براى بدن مادى و برزخى تازه به كار گيرند و بر آن بدمند . حلوليه معتقدند ارواح پس از جدا شدن از بدنها به بدنهاى ديگرى وارد مىشوند ؛ البته اين مطلب غير معقول و غيرممكن است . دليل آن هم اين است كه آن ارواح فعليت دارند و موجودند و شىء موجود براى حصول خود نمىتواند بر استعداد ماده مبتنى باشد ؛ زيرا حاصل است و تحصيل حاصل محال و غلط است . دليل ديگر اينكه اين امر انقلاب است و انقلاب يك امر فعلى است و موجود را تبديل به بالقوه كردن محال است . روحى هم كه تعلقش از ماده بريده شده است ، دوباره آن را اسير ماده كردن امكان ندارد .
بنابراين مراد از روح و ايجاد آن پس از آمادگى بدن مادى و برزخى اين نيست كه از ارواح موجود سابق پديد آيد .
حال با توجه به اين مطلب است كه مشاهده مىشود روح انسانى و حيوانى پس از اقتضا و استعداد و آمادگى بدن به مجرد آنكه وجود يافت و به بدن