20 . معرفه : بدان كه چون حقيقت علم ، حضور چيزى است براى چيزى ، و ماده مناط غيبت و احتجاب است ، پس عالم به هر چيز بايد مجرد از ماده باشد و از اينجا معلوم شود كه نفس چون عالم به خود است ، از جنس ماده نباشد . « 1 »
21 . معرفه : پس مناط علم حق به خود ، تجرد اوست از مطلق ماده ، بلكه از تعلق به آن ، بلكه از تقدر ، بلكه از تحدد ، بلكه از تقوم « و هى الحى القيوم بذاته و القيوم لغيره » . « 2 »
هامش
تفصيلى است كه ما قبلا بهعنوان مثال درباره طرح نقشه ساختمانى بيان كرديم كه مهندس ساختمان در عين آگاهى به خود ، به آنچه در ساختمان بايد انجام شود به نحو اجمال و تفصيل آگاه است ؛ ازاينرو خداوند تعالى كه معمار آفرينش است ، به تمامى زير و بم وجود و موجودات عالم هستى هم به اجمال و هم به تفصيل آگاه است .
( 1 ) . اكنون كه سخن از علم به ميان آمد ، بايد گفت كه حقيقت علم ، حضور معلوم نزد عالم است ؛ يعنى هنگامى كه مىگوييم مطلبى را مىدانيم ، چنين است كه آن را مشاهده مىكنيم و آن مطلب يا آن چيز نزد ما حضور دارد و معلوم و مشهود است . بنابراين از آن جهت كه ماده ، ملاك غيبت و مانع از شهود است ، پس عالم به هر چيزى كه شاهد آن نيز هست ، نمىتواند از جنس ماده باشد ؛ بلكه بايد مجرد از ماده باشد ؛ به همين جهت نفس چون عالم به خود است ، از جنس ماده نيست ، بلكه مجرد است ؛ زيرا هم شاهد و هم مشهود است .
( 2 ) . حال كه دانستيم علم و آگاهى از شئون تجرد بوده و ماده ، حجاب آن است ، بايد بدانيم كه ملاك علم حق به خود ، تجرد او آن هم به تمام معنا است ؛ يعنى او مجرد از مطلق ماده حتى از ماده نورى كه لطيفترين مواد است ؛ همچنين مانند روح و ساير ادراكات كه مجرد از ماده است ، مجرد است از اينكه تعلقى به ماده داشته باشد . و بالاتر آنكه مجرد از تقدر است ؛ يعنى داراى طول و عرض و حجم نيست و نيز مجرد از حدود است نه عقلى و منطقى و نه عينى و خارجى ؛ يعنى او لا يتناهى بما لا يتناهى « عده و مده » است و قوام و اساس وجودش نيازمند مقوم و علتى نيست ؛ بلكه او حى و قيوم است كه هم به خود متكى است و هم قوام و پايدارى آفرينش به او بستگى دارد و تمامى آنچه درباره تعريف ذات اقدس الهى گفته شود ، شرح الاسم او است :لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ( انعام ( 6 ) : 103 )