تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 665

مساهمون:

ص٦٦٥
ره دور و دراز است اين رها كن * چو موسى يك زمان ترك عصا كن / 97 نيست در من جنبشى از ذات من * اوست در من دم به دم جنبش فكن / 147 رو تو زنگار از رخ او پاك كن * بعد از آن ، آن نور را ادراك كن / 320 ولى تشبيه كلّى نيست ممكن * ز جست‌وجوى او مىباش ساكن / 543 به وجهى خاص از آن تشبيه مىكن * ز ديگر وجه‌ها تنزيه مىكن ! / 544 حقيقت كز تعيّن شد معيّن * تو او را در اشارت گفته‌اى من / 279 در عشق نه پيدا و نه پنهانم من * چيزى عجبم ، نه جسم و نه جانم من / 552 در بحر وجود قطره‌اى بودم من * يك دم ز طلب هيچ نياسودم من / 553 كس نيست در اين گفت و مگو محرم من * زان ناله‌ى من هميشه شد همدم من / 557 بود اعيان جهان بىچند و چون * ز امتياز علمى و عينى مصون / 163 تا به كى در چاه طبعى سرنگون ؟ * يوسفى ، يوسف بيا از چه برون / 232 تا كى اندر چاه طبعى سرنگون ؟ * يوسفى ، يوسف بيا از چه برون / 358 ور از بنده بپرسيد از چه و چون * نباشد اعتراض از بنده موزون / 443 بر درگه عزّتت ، همه خلق ، زبون * كس را نرسد كه اين چرا و آن چون ؟ / 445 بينى و بينك أنيّ ينازعنى * فارفع بلطفك أنيى من البين / 33 رو مجرّد شو مجرد را ببين * ديدن هر چيز را شرط است اين / 101 ما فات مضى و ما سيأتيك فاين * قم فاغتنم الفرصة بين العدمين / 110 اى دل از تو در مضيق علم و عين * واله و سرگشته بين الاصبعين / 155 گذارى كن ز كاف كنج كونين * نشين بر قاف قرب و قاب قوسين / 215 بر سماوات و ارض و ما فى البين * قد عرضنا الأمانة فأبين / 257 باز برد از كفم ، نگار ، دل و دين * چون دل عارف كه سود زان مى رنگين / 315 بَينى و بَينك إنّيّى ينازعنى * فارفع بلطفك إنّيّى من البينِ / 362 چه ذاتت پاك آمد از همه شين * نمازت گردد آنگه قرّة العين / 364 ندارد هيچ جوهر بىعرض عين * عرض چبود كه لا يبقى زمانين ؟ / 399 مقدّر گشته پيش از جان و از تن * براى هريكى كارى معيّن / 438 جهان كلّ است و در هر طرفة العين * عدم گردد و لا يبقى زمانين / 502 از هرچه به مردگى جدا خواهى شد * آن به كه به زندگى جدا باشى از او / 176 هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو * كه نه معشوقش بود جوياى او
/ 308