در وجود آدمى جان و روان * مىرسد از غيب چون آب روان
/ 110 آسمانهاست در ولايت جان * كارفرماى آسمان جهان
/ 120 آدمىزاده طرفه معجونيست * از فرشته سرشته وز حيوان
/ 125 عدم آيينه ؛ عالم ، عكس و ، انسان ، * چو چشم عكس در وى شخص پنهان
/ 145 گر كند ميل اين شود كم از اين * ور كند ميل آن شود به از آن
/ 158 همه سرگشته و يك جزء از ايشان * برون ننهاده پا از حدّ امكان
/ 161 به زير پردهى هر ذرّه پنهان * جمال جانفزاى روى جانان
/ 171 آمد سحر آن دلبر خونينجگران * گفت : اى ز تو بر خاطر من بار گران
/ 173 جملهى اجزاى عالم در نهان * با تو مىگويند روزان و شبان
/ 184 از خيالى نامشان و ننگشان * و از خيالى صلحشان و جنگشان
/ 189 ميل تن در سبزه و آب روان * زان بود كه اصل او آمد از آن
/ 197 راضىام كز من بماند نيمجان * كه ز كون استرى بينم جهان
/ 204 زمين شوره سنبل بر نيارد * در او تخم امل ضايع مگردان
/ 216 سيوم آيه در او شد عرش رحمان * چهارم آية الكرسى همىخوان
/ 226 در آخر گشت پيدا نفس انسان * كه بر ناس آمد آخر ختم قرآن
/ 231 چرا گرديد نامش عرش رحمان ؟ * چه نسبت دارد او با قلب انسان ؟
/ 237 حكيمان كاندر اين گشتند حيران * فروماندند در تشريح انسان
/ 267 بودم آن روز من از طايفهى دردكشان * كه نه از تاك نشان بود و نه از تاك نشان
/ 275 موج ديگر زد ، پديد آمد از آن * برزخ جامع ميان جسم و جان
/ 292 لقد صار قلبى قابلا كل صورة * فديراً لرهبان و مرعاً لغزلان
/ 298 تا بود باقى غبار تن به جان * كى توان ديدن رخ جانان عيان
/ 302 سلوكش سير كيفى دان ز امكان * سوى واجب به ترك شين و نقصان
/ 302 حقيقت خود مقام ذات او دان * شده جامع ميان كفر و ايمان
/ 334 جمله عالم آكل و مأكول دان * باقيان را مقبل و مقبول دان
/ 341 به دست او چو شد شيطان مسلمان * به زير پاى او شد سايه پنهان
/ 353 از او عالم شود پرامن و ايمان * جماد و جانور يابد از او جان
/ 356 اگر نه رنج خود ضايع نگردان * برو مى نوش لا يهدى ز قرآن
/ 374 وراى عقل طورى دارد انسان * كه بشناسد به دو اسرار پنهان
/ 376