تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨
هستى چو بحر و دل چو يكى كشتى اندر آن * از نفس بادبانش و از عقل ناخداى / 459 مؤثر حق‌شناس اندر همه جاى * ز حدّ خويشتن بيرون منه پاى / 495 گويدش كاى مزبله تو كيستى ؟ * يك دو روز از پرتو من زيستى / 26 دو سر خط حلقه‌ى هستى * به حقيقت به هم تو پيوستى / 67 روا باشد انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيك‌بختى / 83 هستى خود را چو از خود باختى * هستى كل را شكست انداختى / 97 تجلّى گر رسد بر كوه هستى * شود چون خاك ره ، هستى ز پستى / 211 هستى تو درياست ، دلت چون كشتى * در خود سفرى كن كه كجاها گشتى / 459 نه آخر واجب آمد جزو هستى * كه هستى آمد او را زيردستى / 500 تعين مرتفع گردد ز هستى * نماند در نظر بالا و پستى / 526 اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع او به يك منوال بودى / 107 گر به صورت آدمى انسان بدى * احمد و بو جهل هم يكسان بدى / 311 آنكه عالم مست گفتش آمدى * كلّمينى يا حميرا مىزدى / 365 فارغ ز غم سود و زيانم كردى * آسوده ز محنت جهانم كردى / 566 گر غره شوى به زرق و طامات * از مات خبر كه مات گردى / 584 تو هم يك چيزى و چندين هزارى * دليل از خويش روشن‌تر ندارى / 48 ابروباد و مه و خورشيد و فلك در كارند * تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى / 235 چو كردى خويشتن را پنبه‌كارى * تو هم حلّاج‌وار اين دم برآرى / 379 چو هستى را نهادى بر كنارى * تو هم منصوروار اين دم برآرى / 380 من هيچم و كم ز هيچ هم بسيارى * از هيچ و كم از هيچ نيايد كارى / 491 جهان را نيست موت اختيارى * كه آن را از همه عالم تو دارى / 510 صبا از طرّه‌اش نگسسته تارى * نديده چشمش از سرمه غبارى / 545 ابروباد و مه و خورشيد و فلك در كارند * تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى / 591 مكن بر نعمت حقّ ناسپاسى * كه تو حقّ را به نور خودشناسى / 365 بينى از گند تو گيرد آن كسى * كه به پيش تو همىمُردى بسى / 490 گر در دل تو گل گذرد گل باشى * ور بلبل بىقرار ، بلبل باشى / 93 تو جزوى و حق كل است ، اگر روزى تو * انديشه‌ى كل كنى ، تو هم كل باشى / 211 آنچ از تو توان ستد كالبد است * اين مزبله‌گو مباش ، چند انديشى
/ 313