هستى چو بحر و دل چو يكى كشتى اندر آن * از نفس بادبانش و از عقل ناخداى
/ 459 مؤثر حقشناس اندر همه جاى * ز حدّ خويشتن بيرون منه پاى
/ 495 گويدش كاى مزبله تو كيستى ؟ * يك دو روز از پرتو من زيستى
/ 26 دو سر خط حلقهى هستى * به حقيقت به هم تو پيوستى
/ 67 روا باشد انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى
/ 83 هستى خود را چو از خود باختى * هستى كل را شكست انداختى
/ 97 تجلّى گر رسد بر كوه هستى * شود چون خاك ره ، هستى ز پستى
/ 211 هستى تو درياست ، دلت چون كشتى * در خود سفرى كن كه كجاها گشتى
/ 459 نه آخر واجب آمد جزو هستى * كه هستى آمد او را زيردستى
/ 500 تعين مرتفع گردد ز هستى * نماند در نظر بالا و پستى
/ 526 اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع او به يك منوال بودى
/ 107 گر به صورت آدمى انسان بدى * احمد و بو جهل هم يكسان بدى
/ 311 آنكه عالم مست گفتش آمدى * كلّمينى يا حميرا مىزدى
/ 365 فارغ ز غم سود و زيانم كردى * آسوده ز محنت جهانم كردى
/ 566 گر غره شوى به زرق و طامات * از مات خبر كه مات گردى
/ 584 تو هم يك چيزى و چندين هزارى * دليل از خويش روشنتر ندارى
/ 48 ابروباد و مه و خورشيد و فلك در كارند * تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
/ 235 چو كردى خويشتن را پنبهكارى * تو هم حلّاجوار اين دم برآرى
/ 379 چو هستى را نهادى بر كنارى * تو هم منصوروار اين دم برآرى
/ 380 من هيچم و كم ز هيچ هم بسيارى * از هيچ و كم از هيچ نيايد كارى
/ 491 جهان را نيست موت اختيارى * كه آن را از همه عالم تو دارى
/ 510 صبا از طرّهاش نگسسته تارى * نديده چشمش از سرمه غبارى
/ 545 ابروباد و مه و خورشيد و فلك در كارند * تا تو نانى به كف آرى و به غفلت نخورى
/ 591 مكن بر نعمت حقّ ناسپاسى * كه تو حقّ را به نور خودشناسى
/ 365 بينى از گند تو گيرد آن كسى * كه به پيش تو همىمُردى بسى
/ 490 گر در دل تو گل گذرد گل باشى * ور بلبل بىقرار ، بلبل باشى
/ 93 تو جزوى و حق كل است ، اگر روزى تو * انديشهى كل كنى ، تو هم كل باشى
/ 211 آنچ از تو توان ستد كالبد است * اين مزبلهگو مباش ، چند انديشى
/ 313