تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
مرغ باغ ملكوتم نىام از عالم خاك * چند روزى قفسى ساخته‌اند از بدنم / 301 اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم / 423 خوشا آن دم كه خود را بر سر دار فنا بينم * سرم گردد بلند و عالمى را زير پا بينم / 531 گهى بر طارم اعلى نشينم * گهى تا پشت پاى خود نبينم / 551 مرغ باغ ملكوتم نىام از عالم خاك * چند روزى قفسى ساخته‌ام از بدنم / 560 در خرابات مغان نور خدا مىبينم * وين عجب بين كه چه نورى ز كجا مىبينم / 563 گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم * رهروان را شمع و شيطان را رجوم / 64 ز ترتيب تصورهاى معلوم * شود تصديق نامفهوم ، مفهوم / 95 شعاع آفتاب از چرخ چارم * بر او افتد شود تركيب با هم / 407 يا رب مددى كز خودى خود بر هم * از بد ببرم وز بدى خود برهم / 565 هر آن نقشى كه بر صحرا نهاديم * تو نيكو بين كه ما نيكونهاديم / 54 تو نپندارى كه ما غير از حقيم * فارغ از خويش و وجود مطلقيم / 99 عابد و معبود خود را ديده‌ايم * ساجد و مسجود خود را ديده‌ايم / 146 دنيا كه در او مرد خدا گل نسرشته * نامرد كه ماييم چرا دل بسرشتيم / 203 هفت شهر عشق را عطّار گشت * ما هنوز اندر خم يك كوچه‌ايم / 285 ما بمرديم و به كلّى كاستيم * بانگ حق آمد همه برخاستيم / 324 در اين تسبيح و تهليلند دايم * بدين معنى همىباشند قايم / 378 در پس آينه طوطىصفتم داشته‌اند * آنچه استاد ازل گفت بگو مىگويم / 398 ما كز بىخودى طربناك شديم * وز پايه‌ى دون بر سر افلاك شديم / 553 جهانى خلق از او سرگشته دايم * ز خان‌ومان خود برگشته دايم / 557 ما ز قرآن مغز را برداشتيم * پوست را نزد خران بگذاشتيم / 566 آسمانهاست در ولايت جان * كارفرماى آسمان جهان / 17 ، 49 آدمى را گر نبودى عقل و جان * كى شرافت داشتى بر اين و آن ؟ / 32 سين انسان چون كه خيزد از ميان * اول و آخر نماند غير آن / 34 تا بود پيوند جسم و تن به جان * كى توان ديدن رخ جانان عيان ؟ / 61 محو مىبايد نه نحو اينجا بدان * گر تو محوى بىخطر در آب ران / 87 زهى نادان كه او خورشيد تابان * به نور شمع جويد در بيابان / 106 جهان جمله فروغ نور حقّ دان * حقّ اندر وى ز پيداييست پنهان
/ 108
شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 662 | پرويز عباسى داكانى / محمد ابراهيم سبزوارى