مرغ باغ ملكوتم نىام از عالم خاك * چند روزى قفسى ساختهاند از بدنم
/ 301 اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم
/ 423 خوشا آن دم كه خود را بر سر دار فنا بينم * سرم گردد بلند و عالمى را زير پا بينم
/ 531 گهى بر طارم اعلى نشينم * گهى تا پشت پاى خود نبينم
/ 551 مرغ باغ ملكوتم نىام از عالم خاك * چند روزى قفسى ساختهام از بدنم
/ 560 در خرابات مغان نور خدا مىبينم * وين عجب بين كه چه نورى ز كجا مىبينم
/ 563 گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم * رهروان را شمع و شيطان را رجوم
/ 64 ز ترتيب تصورهاى معلوم * شود تصديق نامفهوم ، مفهوم
/ 95 شعاع آفتاب از چرخ چارم * بر او افتد شود تركيب با هم
/ 407 يا رب مددى كز خودى خود بر هم * از بد ببرم وز بدى خود برهم
/ 565 هر آن نقشى كه بر صحرا نهاديم * تو نيكو بين كه ما نيكونهاديم
/ 54 تو نپندارى كه ما غير از حقيم * فارغ از خويش و وجود مطلقيم
/ 99 عابد و معبود خود را ديدهايم * ساجد و مسجود خود را ديدهايم
/ 146 دنيا كه در او مرد خدا گل نسرشته * نامرد كه ماييم چرا دل بسرشتيم
/ 203 هفت شهر عشق را عطّار گشت * ما هنوز اندر خم يك كوچهايم
/ 285 ما بمرديم و به كلّى كاستيم * بانگ حق آمد همه برخاستيم
/ 324 در اين تسبيح و تهليلند دايم * بدين معنى همىباشند قايم
/ 378 در پس آينه طوطىصفتم داشتهاند * آنچه استاد ازل گفت بگو مىگويم
/ 398 ما كز بىخودى طربناك شديم * وز پايهى دون بر سر افلاك شديم
/ 553 جهانى خلق از او سرگشته دايم * ز خانومان خود برگشته دايم
/ 557 ما ز قرآن مغز را برداشتيم * پوست را نزد خران بگذاشتيم
/ 566 آسمانهاست در ولايت جان * كارفرماى آسمان جهان
/ 17 ، 49 آدمى را گر نبودى عقل و جان * كى شرافت داشتى بر اين و آن ؟
/ 32 سين انسان چون كه خيزد از ميان * اول و آخر نماند غير آن
/ 34 تا بود پيوند جسم و تن به جان * كى توان ديدن رخ جانان عيان ؟
/ 61 محو مىبايد نه نحو اينجا بدان * گر تو محوى بىخطر در آب ران
/ 87 زهى نادان كه او خورشيد تابان * به نور شمع جويد در بيابان
/ 106 جهان جمله فروغ نور حقّ دان * حقّ اندر وى ز پيداييست پنهان
/ 108