تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
اگر خواهى كه گردد بر تو آسان * و ان من شىء را يك ره فروخوان / 379 پس بد مطلق نباشد در جهان * بد به نسبت باشد اين را هم بدان / 383 اى خدايا ممسكان را در جهان * تو مده الّا زيان اندر زيان / 476 چو يابد تسويه اجزاى اركان * در او گيرد فروغ عالم جان / 482 حقّ اندر كسوت حقّ ، دين حقّ دان * حق اندر باطل آمد دين شيطان / 495 جان نهان در جسم و تو در جان نهان * اى نهان اندر نهان ، اى جان جان / 515 نماند مرگ تن در دار حيوان * به يكرنگى برآيد قالب جان / 529 نفس اگر چه زيرك است و خرده‌دان * قبله‌اش دنياست ، او را مرده دان / 550 لقد صار قلبى قابلا كلّ صورة * فمرعى لغزلان و ديرا لرهبان / 550 اى خوش آن بلبل كه بگشايد دهان * تا خورد او خار را با گلستان / 559 يكى بين و يكى گوى و يكى دان * بدان ختم آمد اصل و فرع ايمان / 581 نه من مىگويم اين بشنو ز قرآن * تفاوت نيست اندر خلق رحمان / 581 هوا ناقتى خلفا و قُدّامى الهوى * و انّى و ايّاها لمختلفان / 583 آدمى را گر نبودى عقل و جان * كى شرافت داشتى بر اين و آن / 584 گه از ديوارت آيد گاهى از در * همىداند ز تو احوال پنهان / 585 زان على فرمود نقل جاهلان * بر مزابل همچو سبزه است اى فلان / 588 جراحات السّنان لها الالتيام * و لا يلتام ما جرح اللّسان / 597 اى تو پنهان از ظهور خويشتن * وى رخت پنهان به نور خويشتن / 108 حق جان جهان است و جهان جمله بدن * اصناف ملائكه قواى اين تن / 111 تو را ربع شمالى گشت مسكن * كه دل در جانب چپ باشد از تن / 264 اى تو پنهان از ظهور خويشتن * اى رخت پنهان به نور خويشتن / 274 جهان چون گشت يك شخص معيّن * تو او را گشته چون جان ، او تو را تن / 508 از مرگ مىنترسم آخر بقاست مردن * گر زندگى نحاس است خود كيمياست مردن / 62 الهى راست گويم فتنه از توست * ولى از ترس نتوانم چقيدن / 580 چيست دنيا از خدا غافل شدن * نى قماش و نقره و فرزند و زن / 175 مال را كز بهر دين باشى حمول * نعم مال صالح گفت آن رسول / 175 چون عريان گردى از پيراهن تن * شود عيب و هنر يكباره روشن / 522 در سفر گر روم بينى يا خُتن * از دلت كى مىرود حبّ وطن
/ 38