تو بودى عكس معبود ملايك * از آن گشتى تو مسجود ملايك
/ 261 مرگ اگر مرد است گو پيش من آى * تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
/ 172 حمل با ثور و با جوزا و خرچنگ * بر او بر هم چو شير و خوشه آونگ
/ 242 الا كلّ شىء ما خلا اللّه باطل * و كلّ نعيم لا محالة زائل
/ 516 فلك دوران زند بر محور دل * وجود هر دوعالم مظهر دل
/ 239 تا دهد دل را فراقش گوشمال * تا بداند قدر ايّام وصال
/ 366 چو ماضى نيست مستقبل مه و سال * چه باشد غير از آن يك نقطهى حال ؟
/ 391 از اينجا باز دان احوال و اعمال * تو نسبت با علوم قال با حال
/ 470 خلق را چون آب دان صاف و زلال * و اندر آن تابان صفات ذو الجلال
/ 575 پدر چون علم و مادر هست اعمال * بسان قرة العين است احوال
/ 582 تويى در جزء هستى جزء اسفل * تويى با نقطهى وحدت مقابل
/ 423 معانى چون كند اينجا تنزّل * ضرورت باشد او را از تمثّل
/ 457 مياسا روز و شب اندر مراحل * مشو موقوف همراز رواحل
/ 203 بود حكمش روان چون شاه عادل * كه نه خارج توان گفتن نه داخل
/ 486 بىرنگ بود نگار بىرنگ اى دل * قانع نشوى به رنگ ناگاه اى دل
/ 47 فلك دوران زند بر محور دل * وجود هر دوعالم مظهر دل
/ 69 هر آن نقشى كه بر لوح از قلم رفت * نوشته دست حقّ بر دفتر دل
/ 185 چو برخيزد خيال از چشم احول * زمين و آسمان گردد مبدّل
/ 193 بدان خردى كه آمد حبّهى دل * خداوند دو عالم راست منزل
/ 153 برو بزداى روى تختهى دل * كه مىسازد ملك پيش تو منزل
/ 472 نقطه خطّى شود ز سرعت سير * چون شود از محيط خود منزل
/ 534 چو عقلش كرد در هستى تو غلّ * فروپيچيد پايش در تسلسل
/ 104 بود در ذات حق انديشه باطل * محال محض دان ، تحصيل حاصل
/ 119 عدم چون گشت هستى را مقابل * در او عكسى شد اندر حال حاصل
/ 139 تو را قربى شود آن لحظه حاصل * شوى تو ، بىتويى ، با دوست و اصل
/ 416 اگر در فكر گردى مرد كامل * هر آيينه كه گويى نيست باطل
/ 248 كدامين اختيار اى مرد جاهل * كسى كو را بود بالذّات باطل ؟
/ 429 نقطهى آتشى به دور انداز * تا كند رسم دايره مشعل
/ 54