تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 656

مساهمون:

ص٦٥٦
اتّصالى بىتكيّف بىقياس * هست ربّ النّاس را با جان ناس / 46 برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس / 284 هست آيين دو بينى ز هوس * قبله‌ى عشق يكى آمد و بس / 39 نشنود آن نغمه‌ها را گوش حسّ * كز سخن‌ها گوش حسّ باشد نجس / 570 گر فيض تو يك لحظه به عالم نرسد * معلوم شود بود و نبود همه كس / 268 بغض من للّه و حب للّه و بس * زان اويم نيستم من زان كس / 469 پنج حسّى هست جز اين پنج حسّ * آن چو زرّ سرخ و اين حس‌ها چو مس / 133 چو موجى بر زند ، گردد جهان طمس * يقين گردد كه ان لم تغن بالامس / 414 بادى كه درآيى به تنم همچو نفس * نارى كه بسوزى دل خلقان به هوس / 113 مبين خود را و كم كن خودنمايى * كه باشى هم به دام خويش محبوس / 529 لا آدم فى الكون و لا ابليس * لا عرش سليمان و لا بلقيس / 109 همه اندر خداپرستى فاش * ليك آذر صفت خداىتراش / 99 عناصر گشته زان يك جرعه سرخوش * فتاده گه در آب و گه در آتش / 556 ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستىبخش ؟ / 70 چشم و گوش و هوش ، گوهرهاى عرش * تو گرفتى ، چه خريدستى ز فرش ؟ / 181 دلربايى همه آن نيست كه عاشق بكشى * خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش / 493 اى سايه مثال ، گاه بينش * در پيش وجودت ، آفرينش / 25 در همه جا با همه ، ديده به دلدار دوز * از غم عشقش بگوى ، در ره وصلش بكوش / 99 در همه جا با همه ديده به دلدار دوز * از غم عشقش بگوى ، در ره وصلش بكوش / 296 چون ذات تو منفى بود اى صاحب * از نسبت افعال به خود باش خموش / 429 گرچه وصالش نه به كوشش دهند * هر قدر اى دل كه توانى بكوش / 602 از او هرچه بگفتند از كم‌وبيش * نشانى داده‌اند از ديده‌ى خويش / 117 سواد الوجه فى الدّارين درويش * سواد اعظم آمد بىكم‌وبيش / 136 سيمرغ را به رنگ و نگارى كه هست ، خلق * تحسين كنند و او خجل از پاى زشت خويش / 177 چو برخيزد تو را اين پرده از پيش * نمايد پير حكم مذهب خويش / 294 ز من بشنو حديث بىكم‌وبيش * ز نزديكى ، تو دور افتادى از خويش / 419 به كلّيت رهايى يا بى از خويش * غنى گردى به حقّ اى مرد درويش / 451 هفتاد و دو ملّت‌اند در دين كم‌وبيش * از ملّت‌ها عشق تو دارم در پيش / 559