اتّصالى بىتكيّف بىقياس * هست ربّ النّاس را با جان ناس
/ 46 برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس
/ 284 هست آيين دو بينى ز هوس * قبلهى عشق يكى آمد و بس
/ 39 نشنود آن نغمهها را گوش حسّ * كز سخنها گوش حسّ باشد نجس
/ 570 گر فيض تو يك لحظه به عالم نرسد * معلوم شود بود و نبود همه كس
/ 268 بغض من للّه و حب للّه و بس * زان اويم نيستم من زان كس
/ 469 پنج حسّى هست جز اين پنج حسّ * آن چو زرّ سرخ و اين حسها چو مس
/ 133 چو موجى بر زند ، گردد جهان طمس * يقين گردد كه ان لم تغن بالامس
/ 414 بادى كه درآيى به تنم همچو نفس * نارى كه بسوزى دل خلقان به هوس
/ 113 مبين خود را و كم كن خودنمايى * كه باشى هم به دام خويش محبوس
/ 529 لا آدم فى الكون و لا ابليس * لا عرش سليمان و لا بلقيس
/ 109 همه اندر خداپرستى فاش * ليك آذر صفت خداىتراش
/ 99 عناصر گشته زان يك جرعه سرخوش * فتاده گه در آب و گه در آتش
/ 556 ذات نايافته از هستى بخش * كى تواند كه شود هستىبخش ؟
/ 70 چشم و گوش و هوش ، گوهرهاى عرش * تو گرفتى ، چه خريدستى ز فرش ؟
/ 181 دلربايى همه آن نيست كه عاشق بكشى * خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش
/ 493 اى سايه مثال ، گاه بينش * در پيش وجودت ، آفرينش
/ 25 در همه جا با همه ، ديده به دلدار دوز * از غم عشقش بگوى ، در ره وصلش بكوش
/ 99 در همه جا با همه ديده به دلدار دوز * از غم عشقش بگوى ، در ره وصلش بكوش
/ 296 چون ذات تو منفى بود اى صاحب * از نسبت افعال به خود باش خموش
/ 429 گرچه وصالش نه به كوشش دهند * هر قدر اى دل كه توانى بكوش
/ 602 از او هرچه بگفتند از كموبيش * نشانى دادهاند از ديدهى خويش
/ 117 سواد الوجه فى الدّارين درويش * سواد اعظم آمد بىكموبيش
/ 136 سيمرغ را به رنگ و نگارى كه هست ، خلق * تحسين كنند و او خجل از پاى زشت خويش
/ 177 چو برخيزد تو را اين پرده از پيش * نمايد پير حكم مذهب خويش
/ 294 ز من بشنو حديث بىكموبيش * ز نزديكى ، تو دور افتادى از خويش
/ 419 به كلّيت رهايى يا بى از خويش * غنى گردى به حقّ اى مرد درويش
/ 451 هفتاد و دو ملّتاند در دين كموبيش * از ملّتها عشق تو دارم در پيش / 559
شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 656
مساهمون: پرويز عباسى داكانى
ص٦٥٦