نيست فرقى در ميان حبّ و عشق * شام در معنى نباشد جز دمشق
/ 24 فانى از خويشم من و باقى به حقّ * شد لباس هستىام يكباره شق
/ 153 چو از تعديل شد اركان موافق * ز حسنش نفس دانا گشت عاشق
/ 487 هست در معنى و صورت معنى بىصورتش * جلوه در هر رنگ دارد صورت بىرنگ عشق
/ 577 هيولى چيست جز معدوم مطلق ؟ * كه مىگردد به دو صورت محقّق
/ 400 نه مركب بود و جسم ، نه مرئى ، نه محلّ * بىشريك است و معانى ، تو غنى دان خالق
/ 58 كدامين نقطه را نطق است انا الحقّ ؟ * چه گويى هرزه بود آن يا مذلّق ؟
/ 376 به قدرت بىسبب داناى بر حقّ * به علم خويش حكمى كرد مطلق
/ 437 نور او در يمن و يسر و تحت و فوق * بر سر و بر گردنم مانند طوق
/ 564 ظهور تو به من است و وجود من از تو * فلست تظهر لولاى ، لم اكن لولاك
/ 79 اگر چه آينهى روى جانفزاى تواند * همه عقول و نفوس و عناصر و افلاك
/ 121 شعاع آفتاب از چارم افلاك * نگردد منعكس جز بر سر خاك
/ 258 درختى گردد او از آب و از خاك * كه شاخش بگذرد از هفتم افلاك
/ 342 وجود تو همه خار است و خاشاك * برون انداز از خود جمله را پاك
/ 362 نه دين ، نى عقل ، نى تقوا ، نه ادراك * فتاده مست و حيران بر سر خاك
/ 530 گهى برتر شود از هفتم افلاك * گهى افتد به زير تودهى خاك
/ 550 ملايك خورده صاف از كوزهى پاك * به جرعه ريخته دردى بر اين خاك
/ 555 همىترسم كه از تأثير افلاك * گريبانم بگيرد دامن خاك
/ 557 هر كه را هست از هوسها جان پاك * زود بيند حضرت و ايوان پاك
/ 568 عصا و خرقه و تسبيح و مسواك * گرو كرده به دردى جمله را پاك
/ 568 عجز الواصفون عن صفتك * ما عرفناك حق معرفتك
/ 134 انت عقلى لا عجب ان لم ارك * من وفور الالتباس المشترك
/ 135 گلبانگ نيستى ، چو شد از بام ما بلند * بر نه رواق عرش نهد گام بر ترك
/ 215 دو خطوه بيش نبود راه سالك * اگر چه دارد او چندين مهالك
/ 297 شود با وجه باقى غير هالك * يكى گردد سلوك و سير و سالك
/ 385 در وصف بقا نيست كسى با تو مشارك * ذات تو بود باقى و باقى همه هالك
/ 386 چون زمين برخاست از جوّ فلك * نى شب و نى سايه ماند لى و لك
/ 484 اگر كناس نبود در ممالك * همه خلق اوفتند اندر مهالك
/ 592