تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
اگر دارد نشان باب خود پور * چه گويم ، چون بود ، نور ، على نور / 590 چو خورشيد جهان بنمايدت چهر * نماند نور ناهيد و مه و مهر / 194 چه آخر علّت غايى در آخر * همىگردد به ذات خويش ظاهر / 256 نماند در جهان يك نفس كافر * شود عدل حقيقى جمله ظاهر / 357 رمد دارد دو چشم اهل ظاهر * كه از ظاهر نبيند جز مظاهر / 446 عباراتنا شتّى و حسنك واحد * و كلّ الى ذاك الجمال يشير / 29 شود طفل و جوان و كهل و كمپير * بداند علم و راى و عقل و تدبير / 410 به باريكىّ و تيزى موى و شمشير * نه روى كشتن و بودن در او دير / 477 وجود كلّ ز كثرت گشت ظاهر * كه او در وحدت جزويست ساير / 499 صبح ، حشر كوچك است اى مستجير * حشر اكبر را قياس از وى بگير / 504 اى دل همه اسباب جهان خواسته گير * وين خانه پر از نعمت آراسته گير / 552 رفتم به تماشاگه آن شمع طراز * چون ديد ميان گلشنم ، گفت به ناز / 52 يكى از جزو و كل گفت اين سخن باز * يكى كرد از قديم و محدث آغاز / 87 عشق در پرده مىنوازد ساز * هر زمان زخمه‌اى كند آغاز / 98 آنكه دل نام كرده‌اى به مجاز * رو به پيش سگان كوى انداز / 264 بقايى يابد او بعد از فنا باز * رود ز انجام ره ديگر به آغاز / 332 زمان چون بگذرد بر وى شود باز * همه انجام ايشان همچو آغاز / 412 نگردد علم هرگز جمع با آز * ملك خواهى ، سگ از خود درانداز / 470 يك‌باره گر اين گره شود باز * برخيز كه بازرستى اى باز / 530 گهى از سرخوشى در عالم ناز * شده چون شاطران گردن‌افراز / 569 اگر خواهى كه گردى مرغ پرواز * جهان جيفه پيش كركس انداز / 606 ولى بىپوست ناپخته است هر مغز * ز علم ظاهر آمد علم دين نغز / 338 بلى بىپوست ناپخته است هر مغز * ز علم ظاهر آمد علم دين نغز / 466 رود هريك از ايشان سوى مركز * كه نگذارد طبيعت خوى هرگز / 412 گر همىخواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز / 150 گر همىخواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز / 150 مركّب چون شود مانند يك چيز * ز اجزاء دور گردد فعل و تمييز / 478 ولى از صحبت نااهل بگريز * عبادت خواهى از عادت بپرهيز
/ 594