اگر دارد نشان باب خود پور * چه گويم ، چون بود ، نور ، على نور
/ 590 چو خورشيد جهان بنمايدت چهر * نماند نور ناهيد و مه و مهر
/ 194 چه آخر علّت غايى در آخر * همىگردد به ذات خويش ظاهر
/ 256 نماند در جهان يك نفس كافر * شود عدل حقيقى جمله ظاهر
/ 357 رمد دارد دو چشم اهل ظاهر * كه از ظاهر نبيند جز مظاهر
/ 446 عباراتنا شتّى و حسنك واحد * و كلّ الى ذاك الجمال يشير
/ 29 شود طفل و جوان و كهل و كمپير * بداند علم و راى و عقل و تدبير
/ 410 به باريكىّ و تيزى موى و شمشير * نه روى كشتن و بودن در او دير
/ 477 وجود كلّ ز كثرت گشت ظاهر * كه او در وحدت جزويست ساير
/ 499 صبح ، حشر كوچك است اى مستجير * حشر اكبر را قياس از وى بگير
/ 504 اى دل همه اسباب جهان خواسته گير * وين خانه پر از نعمت آراسته گير
/ 552 رفتم به تماشاگه آن شمع طراز * چون ديد ميان گلشنم ، گفت به ناز
/ 52 يكى از جزو و كل گفت اين سخن باز * يكى كرد از قديم و محدث آغاز
/ 87 عشق در پرده مىنوازد ساز * هر زمان زخمهاى كند آغاز
/ 98 آنكه دل نام كردهاى به مجاز * رو به پيش سگان كوى انداز
/ 264 بقايى يابد او بعد از فنا باز * رود ز انجام ره ديگر به آغاز
/ 332 زمان چون بگذرد بر وى شود باز * همه انجام ايشان همچو آغاز
/ 412 نگردد علم هرگز جمع با آز * ملك خواهى ، سگ از خود درانداز
/ 470 يكباره گر اين گره شود باز * برخيز كه بازرستى اى باز
/ 530 گهى از سرخوشى در عالم ناز * شده چون شاطران گردنافراز
/ 569 اگر خواهى كه گردى مرغ پرواز * جهان جيفه پيش كركس انداز
/ 606 ولى بىپوست ناپخته است هر مغز * ز علم ظاهر آمد علم دين نغز
/ 338 بلى بىپوست ناپخته است هر مغز * ز علم ظاهر آمد علم دين نغز
/ 466 رود هريك از ايشان سوى مركز * كه نگذارد طبيعت خوى هرگز
/ 412 گر همىخواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز
/ 150 گر همىخواهى كه بفروزى چو روز * هستى همچون شب خود را بسوز
/ 150 مركّب چون شود مانند يك چيز * ز اجزاء دور گردد فعل و تمييز
/ 478 ولى از صحبت نااهل بگريز * عبادت خواهى از عادت بپرهيز
/ 594