جسم خاك از عشق بر افلاك شد * كوه در رقص آمد و چالاك شد
/ 27 آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد كوزه و جو او شود
/ 34 گر نفس تو را بنده و محكوم شود * اسرار وجودت همه مفهوم شود
/ 62 هر آن كس را كه ايزد راه ننمود * ز استعمال منطق هيچ نگشود
/ 101 دل نبود آن دلى كه نهدله باشد * مشعله را كن يله كه مشغله باشد
/ 154 تعيّن بود كز هستى جدا شد * نه حقّ بنده ، نه بنده هم خدا شد
/ 279 نامهى حقّ است دل ، به حق بنگارش * نيست روا پرنقوش باطله باشد
/ 319 چو سير حبّه بر خط شجر شد * ز نقطه خط ، ز خط دور دگر شد
/ 342 آنكه امروز معاينه رخ دوست نديد * طفل راهيست كه او منتظر فردا شد
/ 374 هر آن كو خالى از خود چون خلا شد * انا الحق اندر او صوت و صدا شد
/ 382 تعيّن بود كز هستى جدا شد * نه حقّ بنده ، نه بنده هم خدا شد
/ 388 خاك و جان پاك با هم يار شد * آدمى اعجوبهى اسرار شد
/ 411 چو هستى را ظهورى در عدم شد * وزآنجا قرب و بعد و بيشوكم شد
/ 419 كسى را كو وجود از خود نباشد * به ذات خويش نيك و بد نباشد
/ 431 خون خور و خامش نشين كه در حرم او * رخصت فرياد دادخواه نباشد
/ 444 عمل كان از سر احوال باشد * بسى بهتر ز علم قال باشد
/ 466 روح كه قدسى نگشت و نفس كه ناطق * روح بخارىّ و نفس سائله باشد
/ 481 چو روح از تن به كلّيت جدا شد * زمينت قاع صفصف لا ترى شد
/ 513 قديم و محدث از هم چون جدا شد ؟ * كه اين عالم شد آن ديگر خدا شد
/ 531 غم دنياى دنى چند خورى ، باده بخور * حيف باشد دل دانا كه مشوّش باشد
/ 562 پسر نوح با بدان بنشست * خاندان نبوتش گم شد
/ 589 هر آن كس كو مجرّد چون ملك شد * چو روح اللّه بر چارم فلك شد
/ 599 چو گشت او بالغ و مرد سفر شد * اگر مرد است همراه پدر شد
/ 603 عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ * اى عجب من عاشق اين هر دو ضدّ
/ 321 آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى * آمده مجموع در ظلال محمد
/ 65 وعدهى ديدار هركس به قيامت * ليلة الاسرى شب وصال محمد
/ 214 زهى اوّل كه عين آخر آمد * زهى باطن كه عين ظاهر آمد
/ 273 من تو برتر از جان و تن آمد * كه اين هر دو ز اجزاى من آمد
/ 284