چو مبصر با بصر نزديك گردد * بصر ز ادراك او تاريك گردد
/ 127 دلش با نور حق هم راز گردد * وز ان راهى كه آمد باز گردد
/ 316 بسيط الذّات را مانند گردد * ميانه اين و آن پيوند گردد
/ 479 به هر جزوى ز كلّ كان نيست گردد * كل اندر دم ز امكان نيست گردد
/ 501 دماغ آشفته و جان تيره گردد * حواست هم چو انجم خيره گردد
/ 513 بيدلى در همه احوال خدا با او بود * او نمىديدش و از دور خدايا مىكرد
/ 62 آن يكى شير است كآدم مىخورد * و ان يكى شير است كآدم مىخورد
/ 127 كنز مخفى بُد ، ز پرّى جوش كرد * خاك را سلطان اطلسپوش كرد
/ 144 « شمس در خارج اگر چه هست فرد * مىتوان هم مثل او تصوير كرد
/ 187 تكبّر عزازيل را خار كرد * به زندان محنت گرفتار كرد
/ 207 آسمان مرد و زمين زن ، در خرد * هر چه آن انداخت اين مىپرورد
/ 230 سيوم زهره ، دوم جاى عطارد * قمر بر چرخ دنيا گشت وارد
/ 246 كسى اين سر شناسد كو گذر كرد * ز جزوى سوى كلّى يك سفر كرد
/ 300 هر آن كو جمله عمر خود در اين كرد * به هرزه صرف عمر نازنين كرد
/ 466 تو سفر كردى و خوبان همه گيسو كندند * از فراق تو عجب سلسلهها برهم خورد
/ 490 ناز را رويى ببايد همچو ورد * گر ندارى ، گرد بدخويى مگرد
/ 493 به كلّ من عليها فان بيان كرد * لفى خلق جديد هم عيان كرد
/ 517 زلف آشفتهى او موجب جمعيّت ماست * چون چنين است پس آشفتهترش بايد كرد
/ 536 تعليم معلّم به كسى ننگ ندارد * سيبى كه سهيلش نزند رنگ ندارد
/ 540 ز روى و زلف خود صد روز شب كرد * بسى بازيچههاى بوالعجب كرد
/ 546 در وادى عشق اگر طلب بايد كرد * آسايش و راحت و تعب بايد كرد
/ 569 كافران از بت بىجان چه تمنّا داريد ؟ * بارى آن بت بپرستيد كه جانى دارد
/ 575 آسمان مرد و زمين زن ، در خرد * هر چه آن انداخت اين مىپرورد
/ 605 تو او نشوى ولى اگر جهد كنى * جايى برسى كز تو تويى برخيزد
/ 91 از آتش ، زرّ صافى برفروزد * چو غشّى نبود اندر وى ، چه سوزد ؟
/ 423 به شهرستان نيكويى علم زد * همه ترتيب عالم را به هم زد
/ 490 اى بسا كس را كه صورت راه زد * قصد صورت كرد و بر اللّه زد
/ 573 دم به دم از غيب نونو مىرسد * از جهان تن برون شو مىرسد
/ 518