تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
دلى كو عاشق خوبان دلجوست * بداند يا نداند عاشق اوست / 494 عشق گر از اين سر و گر زان سر است * عاقبت ما را بدان شه رهبر است / 495 چه جزو است آنكه او از كلّ فزون ؟ * طريق جستن آن جزو ، چون است ؟ / 496 به هر ساعت جوان اين كهنه پير است * به هردم اندر او حشر و نشير است / 503 ز هرچ اندر جهان در زير و بالاست * مثالش در تن و جان تو پيداست / 506 سه گونه نوع انسان را ممات است * يكى هر لحظه و آن بر حسب ذات است / 509 تن تو چون زمين ، سر آسمان است * حواست انجم و خورشيد جان است / 511 بقا حق راست باقى جمله فانيست * بيانش جمله در سبع‌المثانيست / 516 هميشه خلق در خلق جديد است * اگرچه مدّت عمرش مديد است / 518 همه آن است و اين مانند عنقاست * جز از حقّ جمله اسم بىمسمّاست / 532 عالم و آدم طلسمى بيش نيست * اوست خود اين جمله اسمى بيش نيست / 533 عدم موجود گردد اين محال است * وجود از روى هستى لا يزال است / 533 جهان جمله خود امر اعتباريست * چو آن يك نقطه كاندر دور ساريست / 534 هر آن چيزى كه در عالم عيان است * چو عكسى ز آفتاب آن جهان است / 537 صفات حق تعالى لطف و قهر است * رخ و زلف بتان را زين دو بهر است / 537 كه محسوسات از آن عالم چو سايه‌ست * كه اين چون طفل و آن مانند دايه است / 539 گهى روشن از آن روى چه ماه است * گهى تاريك چون خال سياه است / 548 آينه‌ت كز زنگ آلايش جداست * پرشعاع نور خورشيد خداست / 548 گهى مسجد بود ، گاهى كنشت است * گهى دوزخ بود ، گاهى بهشت است / 550 شراب و شمع و شاهد را چه معنيست ؟ * خراباتى شدن آخر چه دعويست ؟ / 551 خرابات آشيان مرغ جان است * خرابات آستان لا مكان است / 560 كه جهان پرتوى است از رخ دوست * جمله‌ى كائنات سايه‌ى اوست / 563 آن را كه فنا شيوه و فقر آيين است * نى كشف و يقين ، نه معرفت ، نه دين است / 565 كرامات تو اندر خودنماييست * تو فرعونىّ و اين دعوى خداييست / 568 اى به ره جستجو نعره‌زنان دوست دوست * گر به حرم ، ور به دير ، كيست جز او ؟ اوست ، اوست / 571 در شكل بتان رهزن عشاق حق است * لا بلكه عيان در همه آفاق حق است / 574 بدان كه ايزد تعالى خالق اوست * ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست / 575 كه چندين پرده‌ها از بهر سازى است * خدا را در دل هر بنده رازيست
/ 575