دلى كو عاشق خوبان دلجوست * بداند يا نداند عاشق اوست
/ 494 عشق گر از اين سر و گر زان سر است * عاقبت ما را بدان شه رهبر است
/ 495 چه جزو است آنكه او از كلّ فزون ؟ * طريق جستن آن جزو ، چون است ؟
/ 496 به هر ساعت جوان اين كهنه پير است * به هردم اندر او حشر و نشير است
/ 503 ز هرچ اندر جهان در زير و بالاست * مثالش در تن و جان تو پيداست
/ 506 سه گونه نوع انسان را ممات است * يكى هر لحظه و آن بر حسب ذات است
/ 509 تن تو چون زمين ، سر آسمان است * حواست انجم و خورشيد جان است
/ 511 بقا حق راست باقى جمله فانيست * بيانش جمله در سبعالمثانيست
/ 516 هميشه خلق در خلق جديد است * اگرچه مدّت عمرش مديد است
/ 518 همه آن است و اين مانند عنقاست * جز از حقّ جمله اسم بىمسمّاست
/ 532 عالم و آدم طلسمى بيش نيست * اوست خود اين جمله اسمى بيش نيست
/ 533 عدم موجود گردد اين محال است * وجود از روى هستى لا يزال است
/ 533 جهان جمله خود امر اعتباريست * چو آن يك نقطه كاندر دور ساريست
/ 534 هر آن چيزى كه در عالم عيان است * چو عكسى ز آفتاب آن جهان است
/ 537 صفات حق تعالى لطف و قهر است * رخ و زلف بتان را زين دو بهر است
/ 537 كه محسوسات از آن عالم چو سايهست * كه اين چون طفل و آن مانند دايه است
/ 539 گهى روشن از آن روى چه ماه است * گهى تاريك چون خال سياه است
/ 548 آينهت كز زنگ آلايش جداست * پرشعاع نور خورشيد خداست
/ 548 گهى مسجد بود ، گاهى كنشت است * گهى دوزخ بود ، گاهى بهشت است
/ 550 شراب و شمع و شاهد را چه معنيست ؟ * خراباتى شدن آخر چه دعويست ؟
/ 551 خرابات آشيان مرغ جان است * خرابات آستان لا مكان است
/ 560 كه جهان پرتوى است از رخ دوست * جملهى كائنات سايهى اوست
/ 563 آن را كه فنا شيوه و فقر آيين است * نى كشف و يقين ، نه معرفت ، نه دين است
/ 565 كرامات تو اندر خودنماييست * تو فرعونىّ و اين دعوى خداييست
/ 568 اى به ره جستجو نعرهزنان دوست دوست * گر به حرم ، ور به دير ، كيست جز او ؟ اوست ، اوست
/ 571 در شكل بتان رهزن عشاق حق است * لا بلكه عيان در همه آفاق حق است
/ 574 بدان كه ايزد تعالى خالق اوست * ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست
/ 575 كه چندين پردهها از بهر سازى است * خدا را در دل هر بنده رازيست
/ 575