يا صنم ، يا صنم ، از خلق جهان مىشنوم * اين صنم كيست كه عالم همه ديوانهى اوست ؟
/ 385 حلول و اتّحاد آنجا محال است * كه در وحدت دويى عين ضلال است
/ 386 وجود و خلق كثرت در نمود است * نه هرچه مىنمايد عين بود است
/ 388 وجود هر دوعالم چون خيال است * كه در وقت بقا عين زوال است
/ 396 چو صورت بىهيولى در قدم نيست * هيولى نيز بىاو جز عدم نيست
/ 401 تو را از آتش دوزخ چه باك است ، * گر از هستى تن و جان تو پاك است ؟
/ 422 از آن گويى مرا خود اختيار است * تن من مركب و جانم سوار است
/ 425 اگر محوّل حال جهانيان نه قضاست * چرا مجارى احوال بر خلاف رضاست ؟
/ 427 ندانى كين ره آتشپرستيست * همه اين آفت شومى ز هستىست
/ 428 هر آن كس را كه مذهب غير جبر است * نبى فرمود كو در شرع ، گبر است
/ 430 عالم و آدم طلسمى بيش نيست * بود او ، اين جمله اسمى بيش نيست
/ 434 سزاوار خدايى لطف و قهر است * و ليكن بندگى در فقر و جبر است
/ 444 كرامت آدمى را اضطرار است * هر آن كو را نصيبى ز اختيار است
/ 445 نه ظلم است اين كه عين علم و عدل * نه جور است اين كه عين لطف و فضل است
/ 447 درياى گهر چو برزند موجى نو * موجش خوانند و در حقيقت درياست
/ 456 وجود علم از آن درياى ژرف است * غلاف درّ او از صوت و حرف است
/ 457 تن تو ساحل و هستى چو درياست * بخارش فيض و باران علم اسماست
/ 459 همچو قرآن كه به معنى هفت توست * خاص را و عام را مطعم در اوست
/ 464 ميان جسم و جان بنگر چه فرق است * كه آن را غرب گيرى ، آنچه شرق است ؟
/ 470 از او تحصيل كن علم وراثت * ز بهر آخرت مىكن حراست
/ 473 ميانه چون صراط المستقيم است * ز هر دو جانبش قعر جحيم است
/ 477 به زير هر عدد سرّى نهفت است * از آن درهاى دوزخ نيز هفت است
/ 478 نه پيوندى كه از تركيب اجزاست * كه روح از وصف جسميّت مبرّاست
/ 480 اگر چه خور به چرخ چارمين است * شعاعش نور تبديل زمين است
/ 483 طبيعتهاى عنصر نزد خور نيست * كواكب گرم و سرد و خشك و تر نيست
/ 484 عناصر جمله از وى گرم و سرد است * سفيد و سرخ و سبز ، آبى و زرد است
/ 485 درون حسن روى نيكوان چيست ؟ * نه آن حسن است تنها ، گوى آن چيست ؟ !
/ 491 چشم ما ديدهى خفّاش بود ورنه تو را * پرتو حسن به ديوار و درى نيست كه نيست
/ 493