تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
از ملك نه فلك چو گردان است * ملك اندر تن فلك جان است / 227 زندگى بىدوست جان فرسودن است * مرگ حاضر غايب از حق بودن است / 232 جهان چون چشم و خال و خطّ و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست / 233 دگر ميزان و عقرب پس كمان است * ز جدى و دلو و حوت آنجا نشان است / 243 جهان عقل و جان سرمايه‌ى توست * زمين و آسمان پيرايه‌ى توست / 264 نه فلك راست مسلّم ، نه ملك را حاصل * آنچه در سرّ سويداى بنىآدم از اوست / 266 جمله عالم صورت عقل كل است * اوست باباى هرآنك اهل قل است / 276 دگر كردى سؤال از من كه من چيست ؟ * مرا از من خبر كن تا كه من كيست ؟ / 278 چندين هزار ذرّه سراسيمه مىدوند * در آفتاب و غافل از آن كآفتاب چيست ؟ / 281 همه حكم شريعت از من توست * كه آن بربسته‌ى جان و تن توست / 294 هر آن كس را كه مذهب غير جبر است * نبى فرمود كه در شرع گبر است / 296 ترسم نرسى به كعبه اى اعرابى * كه اين ره كه تو مىروى به تركستان است / 298 دفتر صوفى كتاب و حرف نيست * جز دل اسپيد هم چون برف نيست / 314 قرب نز پايين به بالا رفتن است * قرب حقّ از حبس هستى رستن است / 325 همه در جست‌وجو ، سوى آدم * آدم احرام‌بند خدمت اوست / 331 آدمى چون كه معرفت آموخت * قابل خلعت خلافت اوست / 332 ولى چون پخته شد بىپوست نيكوست * اگر مغزش برآرى بركنى پوست / 336 چو عارف با يقين خويش پيوست * رسيده گشت مغز و پوست بشكست / 339 اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست * تا سبزه‌ى خاك ما تماشاگه كيست ؟ / 342 عالم صفت حسن سراپاى من است * افلاك و عناصر همه اعضاى من است / 347 تو پندارى جهانى غير از اين نيست * زمين و آسمانى غير از اين نيست / 349 اگر معروف و عارف ذات پاك است * چه سودا بر سر اين مشت خاك است ؟ / 365 دانش حقّ ذوات را فطرى است * دانش دانش است كان فكرى است / 369 دم چو فرورفت ، هاست ، هُوست چو بيرون رود * يعنى از او در همه ، هر نفسى هاىوهُوست / 377 گرچه قرآن از لب پيغمبر است * هر كه گويد حق نگفته كافر است / 377 با دوست ما نشسته كه اى دوست ، دوست كو ؟ * كوكو همىزنيم ز مستى به كوى دوست / 381 هر آن كس را كه اندر دل شكى نيست * يقين داند كه هستى جز يكى نيست / 382 جناب حضرت حق را دويى نيست * در آن حضرت من و ما و تويى نيست
/ 383
شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 643 | پرويز عباسى داكانى / محمد ابراهيم سبزوارى