از ملك نه فلك چو گردان است * ملك اندر تن فلك جان است
/ 227 زندگى بىدوست جان فرسودن است * مرگ حاضر غايب از حق بودن است
/ 232 جهان چون چشم و خال و خطّ و ابروست * كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
/ 233 دگر ميزان و عقرب پس كمان است * ز جدى و دلو و حوت آنجا نشان است
/ 243 جهان عقل و جان سرمايهى توست * زمين و آسمان پيرايهى توست
/ 264 نه فلك راست مسلّم ، نه ملك را حاصل * آنچه در سرّ سويداى بنىآدم از اوست
/ 266 جمله عالم صورت عقل كل است * اوست باباى هرآنك اهل قل است
/ 276 دگر كردى سؤال از من كه من چيست ؟ * مرا از من خبر كن تا كه من كيست ؟
/ 278 چندين هزار ذرّه سراسيمه مىدوند * در آفتاب و غافل از آن كآفتاب چيست ؟
/ 281 همه حكم شريعت از من توست * كه آن بربستهى جان و تن توست
/ 294 هر آن كس را كه مذهب غير جبر است * نبى فرمود كه در شرع گبر است
/ 296 ترسم نرسى به كعبه اى اعرابى * كه اين ره كه تو مىروى به تركستان است
/ 298 دفتر صوفى كتاب و حرف نيست * جز دل اسپيد هم چون برف نيست
/ 314 قرب نز پايين به بالا رفتن است * قرب حقّ از حبس هستى رستن است
/ 325 همه در جستوجو ، سوى آدم * آدم احرامبند خدمت اوست
/ 331 آدمى چون كه معرفت آموخت * قابل خلعت خلافت اوست
/ 332 ولى چون پخته شد بىپوست نيكوست * اگر مغزش برآرى بركنى پوست
/ 336 چو عارف با يقين خويش پيوست * رسيده گشت مغز و پوست بشكست
/ 339 اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست * تا سبزهى خاك ما تماشاگه كيست ؟
/ 342 عالم صفت حسن سراپاى من است * افلاك و عناصر همه اعضاى من است
/ 347 تو پندارى جهانى غير از اين نيست * زمين و آسمانى غير از اين نيست
/ 349 اگر معروف و عارف ذات پاك است * چه سودا بر سر اين مشت خاك است ؟
/ 365 دانش حقّ ذوات را فطرى است * دانش دانش است كان فكرى است
/ 369 دم چو فرورفت ، هاست ، هُوست چو بيرون رود * يعنى از او در همه ، هر نفسى هاىوهُوست
/ 377 گرچه قرآن از لب پيغمبر است * هر كه گويد حق نگفته كافر است
/ 377 با دوست ما نشسته كه اى دوست ، دوست كو ؟ * كوكو همىزنيم ز مستى به كوى دوست
/ 381 هر آن كس را كه اندر دل شكى نيست * يقين داند كه هستى جز يكى نيست
/ 382 جناب حضرت حق را دويى نيست * در آن حضرت من و ما و تويى نيست
/ 383