تن نكنى و از خود نرهى ، به دو نرسى [ به گفتهى حاجى سبزوارى ] اسرار :
« گام نه اوّل به ره ، پس از خود اى سالك بره * زان نيى آگه كه از خود هست آگاهى تو را »
قوله :
كرامات تو اندر حقّپرستى است
چه ، كرامتى از جهت بنى نوع انسان ، عظيمتر از خداشناسى و خداپرستى و معرفت مبدأ و معاد نيست . و انسان هر جد و جهدى كه دارد بايد صرف در اين غبطهى عظمى نمايد ؛ چه ، معناى كرامت چيزى است كه غير از او عاجز باشد ، و حال ملاحظه نما كه خداوند به تو كرامت مرحمت فرموده كه شناسايى خودش به علم تركيبى باشد كه هزار و چهارصد نوع حيوان كه تو هم نوعى از آنهايى ، تمام قاصر و عاجزند . لذا قيل :
« آدمى را گر نبودى عقل و جان * كى شرافت داشتى بر اين و آن »
اما بهجز اينگونه از كرامات تو همه خودنمايى و عجب است . چنانكه مىفرمايند :
جز اين كبر و ريا و عجب و مستى است
كما قيل :
« گر غره شوى به زرق و « 1 » طامات * از مات خبر كه مات گردى »
شرط رهرو به كران رفتن است اى كامل ، نه به كران خفتن . رسم عاشق
هامش
( 1 ) . شا : ( و ) را ندارد .