ولى از ترس نتوانم چقيدن »
امّا هرچه او كرد :
نكو كرد و نكو گفت و نكو بود
اين است كه مولوى معنوى فرموده است :
« راضىام بر كفر زانرو كه قضاست * نى ازآنرو كه نزاع و كفر ماست »
قوله :
يكى بين و يكى گوى و يكى دان * بدان « 1 » ختم آمد اصل و فرع ايمان
از كلام شريف مرحوم صدر المتألّهين و هادى المضلّين [ حاجى سبزوارى ] است :
« ليك جز او همه از او فىء است * غير او در ميانه لا شىء است
چشمت اسرار گر بود احول * دو نمايد به تو يكى مشعل »
قول :
نه من مىگويم اين بشنو ز قرآن * تفاوت نيست اندر خلق رحمان
اعنى اين مطلب كه گفتيم چشم احول بدبين را از ميانه بردار و تمام را خوب ببين و مساوى . چنانكه شيخ ابو على سينا « 2 » در تعريف شخص عارف فرموده : « العارف هشّ بشّ بسّام يبجّل الصّغير من تواضعه ما يبجّل الكبير
هامش
( 1 ) . پا : به دو
( 2 ) . پا : ابو على بن سينا