وجه اوّل مذكور « 1 » از دو وجه معناى خرابات - كه عالم عقول باشد - انسب به مقام است كه آنها از محو در جمال و جلال و بهاء حقّ از خود به هيچ وجه من الوجوه خبر ندارند ، و چنان مستغرق شهود و ديدارند كه ملتفت بر آنكه حق تعالى از سايهى آنها مادون را ايجاد فرموده نيستند .
كما فى الحديث : « ان للّه ارضا بيضاء مشحونة خلقا يعبدون اللّه و يسبّحون و يهلّلونه و لا يعلمون انّ اللّه خلق آدم و لا ابليس » ؛ و حال آنكه عقول مجرّدند و هر مجرّدى عالم است . بالجمله آنها به حسب فطرت اصلى زبان حالشان مترنّم به اين مقال است :
« از وجود خود چو « 2 » نى گشتم تهى * نيست از غير خدايم آگهى »
نه شعور به خود مانده و نه شعور به عدم خود ؛ چه ، فانى را اگر شعور به فناى خود بوده باشد ، صاحب فنا نباشد . جامى سامى راست :
« يا رب مددى كز خودى « 3 » خود برهم * از بد « 4 » ببرم وز بدى خود برهم
در هستى خود مرا ز خود بىخود كن « 5 » * تا از خودى و بىخودى خود برهم »
« آن را كه فنا شيوه و فقر آيين است * نى كشف و يقين ، نه معرفت ، نه دين است
رفت او ز ميان همين خدا ماند خدا * الفقر إذا تمّ هو اللّه اين است »
هامش
( 1 ) . پا : ( مذكور ) را ندارد .
( 2 ) . پا : چه
( 3 ) . پا ، شا : خودى و بيخودى
( 4 ) . پا : بدم
( 5 ) . شا : ( از بد . . . بى خود كن ) را ندارد .