عالم و آدم و بتپرستى
كما قيل :
« عالم و آدم طلسمى بيش نيست * اوست خود اين جمله اسمى بيش نيست »
قوله تعالى :
« ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَها عاكِفُونَ »
؛ چه ، تمثال نقشى است كه از براى او حقيقتى نباشد . و ايضا :
« إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها . »
الى آخر .
عدم موجود گردد اين محال است
مىفرمايد دليل بر آنكه ظاهر و محقّق در دار وجود همان حضرت معبود است و حضرت « 1 » اوست قديم على الاطلاق ، و اسم حدوث و حادث به مجرّد تصوّر و توهّم است و هيچ تحقّقى ندارند . آن است كه اين حدوث صفت است و صفت لا بد بايد حمل بر ذات شود ، و مستلزم وجود موصوف است ؛ بنا بر آن قاعدهى كلّيّه كه « ثبوت شىء لشىء فرع ثبوت مثبت له » است اولا ، و حال آنكه تو به وجدان و برهان مىدانى كه سواى حقّ و ظهور او باقى يا ماهيّات معدومهاند كه هميشهى اوقات چه با وجود و چه منبسط به آنها مستحق حمل موجود نمىشوند كه بگويى : « الانسان موجود ؛ الفلك موجود » ، غير ذلك . يا عدم صرف است ، و عدم بما هو عدم هم كه ممتنع و محال است كه بالذّات موجود شود تا آنكه تو وصف حدوث را اضافه به او كنى . چه ، اول آنكه انقلاب عدم بهوجود لازم آيد . و ثانيا فهميديد كه هريك مقابل با ديگرند چون سياهى و سفيدى ، فوق و تحت . و شىء قابل مقابل خود نشود ؛ چه ، بايد قابل منافى مقبول نباشد .
هامش
( 1 ) . شا : ( حضرت ) را ندارد .