نابود است به انتفاء جزئش كه حرارت غريزيّه باشد .
جهان كلّ است و در هر طرفة العين * عدم گردد و لا يبقى زمانين
كه جهان چون فراهم و مركّب از همين اجزاء و موجودات است و اينها همچنانكه مىبينى مدام در تغيّر و تبدّلاند ، « 1 » چه « الفيض منه دائما متّصل و المستفيض اثر و زائل » . و بنابراين قاعدهى كلّيّه ، هر آنى عالمى به عدم رود و باز مثل او در همان آن موجود شود . قوله تعالى :
« بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ »
. پس عالم واحد - به اعتبار آنكه ذاتا و صفتا و اعراضا سيّال و متجدّد است عوالمها ، و حادث فارد حوادثهاست « 2 » ، بهواسطهى آنكه در هر آنى از آنات مفروضه ، فايض مىشود از مبدأ ، صورتى بر مادّه كه نبوده قبل آن الوصول و لا بعد آن الوصول حاصلا فيه ، چه ، متّصل غير قار چون متّصل قار است ، پس كلّ موجود من هذا العالم لا بقاء له آنين . و چنانكه رفع مركّب به رفع تمام اجزاست ، نيز رفعش به رفع بعضى از اجزاست ، ففى كلّ وقت يرفع اجزاء من العالم و يحدث اجزاء آخر « 3 » . اين است كه در هر آنى « 4 » عالمى است جديد ، ولى از باب توارد امثال ، عالم واحد است ، چه ، اتّصال وحدانى مساوق با وحدت شخصيّه است . مجملا عالم باعتبار وجود نفسىاش متغيّر و متبدّل است ، امّا بهواسطهى جهت وجهاللّهى ثابت و باقى است :
« كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ »
. پس جبال كه به حسب ظاهر جامد و ثابتاند ، از باب حركات طوليّهى آنها به جانب غايات ، به وصول به حرم آدميّت - كه باب الابواب است :
« تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ »
، چه ، از حيث آنكه فيض اللّه لا ينقطع است ، در اطوار و اكوار متلاشى مىشوند
هامش
( 1 ) . شا و دا : تغيير و تبديل است
( 2 ) . شا : ( است ) را ندارد .
( 3 ) . پا : اخرى
( 4 ) . پا : آن