بود از جزو خود كمتر به مقدار
يعنى چون « 1 » كلّى را به حسب ظاهر ملاحظهى عقلى نمايى ، عقل از جهت او چون كلّ است . افراد كثيرهى غير متناهى انتزاع مىنمايد كه هر جزئى از آن اجزاء به حسب مقدار و كمّيت عظيمتر از كلّاند چه كلّى در خارج كه موجود نيست ، چه مبهم است ، « و الشّىء ما لم يتشخّص لم يوجد » . و ظرف وجود او عقل است و مجرّد از مقدار و كمّ است ؛ چه اينها لازم مادّهاند و كلّى مجرّد از مادّه [ است ] و استبعادى ندارد بودن اجزاء بزرگتر از كلّ ، چه اجزاء مادّه و مقدار دارند و كلّ نادار ، [ پس سنخيتى نيست ] تا آنكه تطابق « 2 » شود . و ديگر آنكه فهميديد كه هر جزئى از كل است مع شىء زايد ، اعنى عوارضات و مشخّصات لاحقه .
نه آخر واجب آمد جزو « 3 » هستى
مىفرمايد : مثال ديگر در اين مطلب كه جزء بزرگتر از كلّ است ، ملاحظه در حضرت واجب الوجود « 4 » نما كه او جزيى و مرتبهاى از مطلق الوجود است ، نه از وجود مطلق كه ظهور اوست . و آن مطلق الوجود مراتب كثيره دارد كه از جمله مراتب اوست مرتبهى وجود واجبى ، چنان كه مفصّلا در ورقهى قبل مذكور گرديد . « 5 »
كه هستى آمد او را زيردستى
اعنى با وجود آنكه حق تعالى « 6 » جزء و مرتبهاى از مطلق الوجود است نه از وجود مطلق كه ظهور اوست و آن مطلق الوجود مراتب كثيره دارد كه از جمله مراتب اوست مرتبهى وجود واجبى ؛ چنان كه مفصّلا در ورقه قبل مذكور گرديد .
هامش
( 1 ) . پا : ( چون ) را ندارد .
( 2 ) . پا : مطابق شود
( 3 ) . شا : جزء
( 4 ) . پا : واجب
( 5 ) . پا : شد
( 6 ) . پا : ( تعالى ) را ندارد .