كه هستى آمد او را زيردستى ؛ اعنى با وجود آنكه حق تعالى جزء و مرتبهى از مطلق الوجود است ، چنان يك جزء است كه كلّيهى عالم وجود بشراشرها و تمامها در زيردست او و در يد قدرت او محو شده ، علاوه بر آنكه احاطه و علّيت بر تمام دارد . قوله تعالى :
« وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ »
، اى ذلّت و خضعت وجوه الكلّ للّه الحىّ القيّوم « 1 » الّذى هو « 2 » مقوّم الاشياء . پس حق تعالى « 3 » جزيى است كه به مراتب شىء عظيمتر از كل است .
ندارد كلّ وجودى در حقيقت
اعنى كلّ بدون اضافه بر او هيچ تحقّقى ندارد نه در خارج و نه در ذهن ، و محض همان مفهوم « ما يمتنع فرض صدقه على كثيرين » است .
كه او چون عارضى شد بر حقيقت
يعنى آن مفهوم ذهنى كلّى فى حدّ ذاته وجودى نداشت ، بعد عارض بر حقيقت وجود شد ، و بالتّبع وجود ، موجود گرديد . چنانكه مىگويى :
« الكلّى موجود » . مثل آنكه اعراض فى حدّ ذاته مفهوم محض بودند ، چون عارض جسم مخصوص شدند ، مفهوم ، ما بحذا و مصداق در خارج پيدا مىنمايد « 4 » ، و بدون او مستحقّ آن [ است ] كه [ دربارهاش ] بگويى : « العرض موجود نيست » . قوله :
به هر جزوى ز كلّ كان نيست گردد * كل اندر دم ز امكان نيست گردد
اشاره به آن است كه مركّب منتفى مىشود به انتفاء جزء . چنانكه مىبينى كه بدن انسان يا حيوان - كه مركّب از عناصر اربعه است - منتفى و
هامش
( 1 ) . پا : ( القيوم ) را ندارد
( 2 ) . شا : ( هو ) را ندارد .
( 3 ) . شا : ( تعالى ) را ندارد .
( 4 ) . پا : نمود