به اين مرتبهى از روح است كه در آورده و شرائين دائما در حركت است ، و روح قدسى از حركت و سكون بالذّات منزّه است ، چه نه جسم است و نه منطبع در او .
چه آب و گل شود يكباره صافى
از كثافت باطنى عارى شوند و از كثيفيّات عارضى ، برى .
رسد از حق به دو روح اضافى
اعنى روح بخارى حيوانى كه او شباهت به آسمان دارد در صفا و لطافت و در آنكه چون جوهر آسمان خالى و عارى از كيفيّات متضادّه است ، يعنى لا حارّ و لا بارد و لا رطب و لا يابس . [ حاجى سبزوارى ] اسرار [ سروده است ] :
روح كه قدسى نگشت و نفس كه ناطق * روح بخارىّ و نفس سائله باشد
پس فيضان نفس حيوانى بر بدن موقوف بر تسويه و تعديل مزاجى است ؛ چنانكه فيضان روح امرى ربّانى بر نفس حيوانى مشروط به تسويه و تعديل اخلاقى است ، المتوسّط بين الاطراف المتضادّة بحصول ملكة العدالة « 1 » . قال تعالى :
« فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ »
.
اين است كه در تسويهى اولى مستحقّ مىشود انسان مسجوديّت قواى حيوانيّه را كه به اعتبارى ملائكهى علّامه و عمّالهى حقّاند ؛ و استواى روح امرى - كه سرّ الهى است - بر عرش روح بخارى ، مظهر خلافت حقّ است در ارض بدن . قوله :
هامش
( 1 ) . دا : العدل