سلطنت شيطان بر قسم اوّل نيست ، به مفاد : « انّ عبادى ليس لك عليهم سلطان » . و غلبهى او بر نفوس شريره است به موجب : « انّما سلطانه على الّذين يتولّونه » . و اگر نبود تسلّط شيطان در اغوا و اطاعت نفس او را ، منافى با حكمت [ خداى ] او بود بهواسطهى بقاى ناس بر طبقهى واحده از نفوس سليم چون انبياء و اولياء . و باقى از افراد در تحت عدم دائمى باقى بودند با امكان و اقتضاى وجود ؛ و بناى عالم منهدم بود بهواسطهى عدم نفوس جاسيهى قاسيهى غلاظ المباشرة بعمارة العالم العمّالة فى الارض لاغراض الدنيّة العاجلة . كما ورد : « لو لا الحمقاء لخربت الدّنيا » . و از حديث قدسى گذشت كه : « انّى جعلت معصية آدم . . . » الى آخره .
على الجمله ، تمام [ موجودات ] مظاهر اسماء و صفات حقّاند و از براى حقّ ، اسماء متفاوتهى متضادّه است ، چون لطف و قهر و رحمت و غضب « 1 » و هدايت و اضلال . و از براى هريك مظاهرى است . ملائكه و اخيار مظاهر لطف و رحمت و هدايتاند ؛ چنانكه ابليس و اشرار - كه شيطان انساند - مظاهر قهر و غضب و اضلالاند . از اين است كه شيطان اغواى خود را نسبت به حقّ دهد « 2 » ، كه : « بما اغويتنى » . و در نفوس شريره - كه خميرهى آنها معجون به عناد است - مىفرمايد :
« لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ »
؛ چه ، اغواى خدا شيطان را ، ايجاد كردن عين و خلق اوست كه غاوى و مغوى و ضالّ و مضلّ است . از اين جهت دانسته مىشود سرّ سعادت و شقاوت ازليّتين ؛ چه ، سعيد ، سعيد ، و شقى ، شقى بود به حسب فطرت اوّليّه در ازل . خداوند به آنها عطاى وجود نمود در ما لا يزال ، نه آنكه [ او به جبر ] سعيد را سعيد ، و شقىّ را شقىّ نمايد ؛ چه لازم ، وجودش تابع وجود ملزوم است ، و جعل على حدّه نمىخواهد . اين
هامش
( 1 ) . پا : غضب
( 2 ) . شا و دا : دهند