از آتشپرستى است .
« تا نگردد نشان هستى گم * تو چه دانى كه چيست هو معكم ؟ »
هستى خود را به چشم نيستى توان ديد . چون طالب نيستى ، به دشوار توان ديد !
سؤال « 1 » :
كدامين اختيار اى مرد جاهل * كسى كو را بود بالذّات باطل ؟
جواب :
چو بود توست يك سر همچو نابود * نگويى كه اختيارت از كجا بود ؟
يعنى چون ايجاد افعال ، فرع بر وجود است ، و ايضا اختيار اشياء در افعال ، موقوف بر وجود اشياء است ، و حال آنكه وجود مطلقا از ناحيهى حقّ است و اضافه و نسبتى بيش به اشياء ندارد ، و پيش رسيدى كه وجود او - تعالى « 2 » - محيط بر كلّ اشياء است ؛ امّا نه از قبيل احاطهى فلك الافلاك به افلاك مادون ، بل از قبيل احاطهى نور شمس است به انوار كواكب ؛ چه ، نور آنها مستفاد از نور اوست ، پس ملاحظه نما كه اگر وجود اشياء لازم ذات آنها و از آنهاست ، پس افعال صادرهى از وجود هم از آنهاست و اگر وجودشان از حقّ است ، پس بالحقيقه موجد افعال و فاعل افعال « 3 » هم اوست ، و هم از اوست . جامى سامى خوب فرموده است « 4 » :
« چون ذات تو منفى بود اى صاحب هوش
هامش
( 1 ) . شا : ( چون طالب . . . توان ديد ) را ندارد .
( 2 ) . شا : تع .
( 3 ) . پا : ( افعال ) را ندارد .
( 4 ) . شا : ( خوب فرموده است ) را ندارد .