طبيعى ، و [ روح ] فى حدّ ذاته عارى و برى از هر دو . نه علاقه به آن و نه به اين ، نه حلول در اين دارد و نه حلول در آن ؛ چه ، اگر در يكى حلول داشته باشد ، بايد در ديگرى نباشد ؛ مثل سفيدى كه چون حلول در فلان جسم دارد ، بعينه در جسم ديگرى يافت نمىشود . چه ، محال است كه از جهت يك حالّ ، دو محلّ باشد ، و حال آنكه روح گاهى به اين مركب ظاهرى علاقه دارد و در اينجا مىبيند و مىشنود و مىرود و مىآيد . و گاهى به آن مركب مثالى علاقه دارد ، و در آنجا اين « 1 » صفات و افعال از روح به توسط آن بدن ظاهر مىشود . پس از اين باب ، افعال را به خود نسبت دهى ، نه به بدن ، كه بدن از خود اختيارى ندارد ؛ چه ، آلت است و چون مركب مطيع راكب و سوار است . و چون بيشتر از مردمان زمام جان را در كفّ تن نهادهاند و مدام در عقب لذايذ بدنيّهاند ، لهذا تمام تكاليف شرعيّه « 2 » از اوامر و نواهى بر ايشان وارد است ، كه شايد از روى اضطرار فىالجمله از خيال لذّت و شهوترانى باز مانند و تمام عمر عزيز خود را صرف در اين لذايذ حسّيه ننمايند . پس عزيز من تفكر نما كه چرا آمدهاى ؟
حيوان نهاى كه به چرا آمدهاى . از اينجاست كه مىفرمايد :
زمام تن به دست جان نهادند « 3 » * همه تكليف بر من زان نهادند
قوله :
ندانى كين ره آتشپرستيست * همه اين آفت شومى ز هستىست
بلكه بدتر از آتشپرستى است ؛ چه ، مشهور است كه خودپرستى بدتر
هامش
( 1 ) . دا : ( مىبيند . . . اين ) را ندارد . شا : در اينجا
( 2 ) . دا : ( شرعيه ) را ندارد .
( 3 ) . پا ، شا : زمام جان به دست تن نهادند