رضا و جوركم عدل و قطعكم وصل » . قال تعالى :
« فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رابِياً وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ »
، كه :
« مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ »
، شاهد اين مقام است ؛ چه ، اجسام سبعهى متطرّقه هرگاه گداخته شود بهواسطهى اخذ حلّى و ساير امتعه و اثاث البيت ، منفصل مىشود در حين گداختن از آنها زبد و سخى . و بعد از زبد وسخ - او يذهب جفاء - ، اى باطلا - باقى مىماند جوهر صافى ، او كه « ما ينفع به » است ، ازمنهى متطاوله . چنانكه اين شعر بعد مشعر به اين مطلب است :
از آتش ، زرّ صافى برفروزد * چو غشّى نبود اندر وى ، چه سوزد ؟
اگر در خويشتن گردى گرفتار * حجاب تو شود عالم به يكبار
به حقّ ، گرفتار در حجاباتى ، تو كى محرم خراباتى ؟ * « تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز »
كما ورد فى الاخبار : « انّ للّه سبعين الف حجابا من نور و سبعين الف حجابا من ظلمة » ، الى آخره . قوله :
تويى در جزء هستى جزء اسفل * تويى با نقطهى وحدت مقابل
يعنى اگر به حسب واقعت ملاحظه شوى ، و وجودت ، و كمالات وجود كه از حقّ است و چند روزى به رسم عاريت و امانت به تو سپردهاند ، چنانكه خواجه حافظ شيرازى مىگويد :
« اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست * روزى رخش ببينم و تسليم وى كنم » ،