نظير بودن توست در علم عنايى « 1 » كه بهوجود جمعى محيط حقّ موجود بودى . و بودن آنها در عقل تفصيلى ، نظير بودن توست در قضاى تفصيلى ، اعنى در قلم اعلاى او . و بودن آنها مرتسم در لوح قلب و خيال به طور جزئيّت ، نمونهى بودن انسان است قبل از وجود نفسىاش در قدر علمى حقّ كه نفوس منطبعهى سماويّه كه از آنها به كتاب محو و اثبات تعبير شده .
چنانكه هبوط و نزول الفاظ در قرطاس ظاهرى نمونهى بودن توست در قدر عينى و عالم طبيعى . قوله تعالى « 2 » :
« إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ »
.
پس چنانكه اين عالم طبيعى انزل مراتب [ وجود است ] و عالم فرق الفرق « 3 » است نسبت به تو ؛ همچنين بدن الفاظ در قرطاس ، انزل مراتب و عالم فرق الفرق آنهاست ، چه ، مىبينى كه تمام حروفات از هم در افتراق و جدايىاند . و صعود الفاظ را به مقام اصلى خود اعنى عقل بسيط ملاحظه نما كه از قرطاس به چشم ، و از چشم به حسّ مشترك ، و از او به خيال ، و از او به قلب ، و از او به عقل تفضيلى ، و از او به عقل بسيط ، [ باز مىگردد ] : « كما بدأكم تعودون » . كما قيل :
« بر مراتب سرنگون كرده عبور * پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور »
برو آمد شد خود را بينديش
كه از كجا آمدهاى و به كجا مىروى ؟ چه ، مبدأ و معاد از واجبات لازمه « 4 » و ضروريّات دين است ، و در آنها مظنّه و تقليد جائز نيست « 5 » .
[ خلق را تقليدشان بر باد داد ]
« اى دو صد لعنت بر آن تقليد باد »
هامش
( 1 ) . دا : أناعى
( 2 ) . شا : تع
( 3 ) . پا : فرق آنها
( 4 ) . پا ، شا : ( لازمه ) را ندارد .
( 5 ) . پا ، شا : ع