بودنت در لوح امحاء و اثبات ، اعنى بودنت در نفس كلّ و از قلم اعلى ، اعنى انسان است ، و از لوح « 1 » محفوظ ، اعنى بودنت در عقل كلّ الى ماشاءالله . چه ، از جميع آنها بايد انسان تجاوز نمايد تا به كمالات مترقيّهء خود - كه غايتش لقاى حق است - برسد ، و اگر در يكى از اين منازل واقف شد ، هنوز ناقص و قاصر است . علاوه بر آنكه در تمام اين مقامات و اطوارات - پيش از بودنت در اين عالم پست - بودهاى ، چه كنم ناسى شدهاى ؟
مثال اين مطلب را مشاهده نما در خودت كه آيهى كبرى به جهت تمام مطالبى . مثلا چون خواهى مطلبى و معنيى در قرطاس رسم نمايى ، اوّل آن معانى در عقل بسيط تو - كه خلّاق معانى است - موجود بود با معقولات ديگر به يك وجود واحد جمعى كه هيچ افتراق و امتياز در ميان آنها نبود ، چه ، آنجا عالم جمع الجمع است نسبت به معانى و الفاظ . بعد از آن مقام شامخ تنزّل مىكند به عقل تفصيلى تو ، و در آنجا فىالجمله امتياز پيدا مىشود . به اين معنى كه معقول از حيوانات غير از معقول از « 2 » انسان است .
و از آنجا تنزّل به مقام قلب است . و « 3 » در آنجا تصوّر مىكنى به طور كليّت كه بايد صورت هر الفى چنان نوشته شود و صورت هر دالى چنين نوشته . و از آنجا تنزّل به مقام خيال است كه در آنجا صورت الفاظ كه مندرج است در آنها معانى مرتسم مىشود به طور جزئيّه ؛ مثل صورت الف جزيى و دال جزيى . و از آنجا آن حروفات تنزّل در خارج مىنمايند و در قرطاس ظاهرى رسم مىشوند .
پس بودن معانى بدون تلبّس به الفاظ در عقل بسيط تو بهوجود جمعى ،
هامش
( 1 ) . شا : ( محو . . . و از لوح ) را ندارد .
( 2 ) . شا : ( حيوانات غير از معقول از ) را ندارد .
( 3 ) . شا : كه