علف نمود ، حاصل مىشود در معدهى او هضمى اوّلا كه او را هضم معدى گويند . بعد آنچه از غذا تصفيه شده ، جذب به كبد مىشود و آنچه درد و كثيف است ، نازل به امعاء مىشود . بعد آنچه منجذب به كبد شده ، در آنجا طبخ و نضج يافته كه هضم ثانوى است و مسمى به هضم كبدى است ، و مخلوط است در آنجا با صفرا و سودا ، و زيادتى مائيت صفراى او مىرود به مراره ، و سوداى او مىرود به طحال ، و ماء او مايل مىشود به كليه ، و از آنجا به مثانه . و دم مأخوذ از غذا داخل مىشود در آورده كه آن عروقى است كه « 1 » روييده شده از كبد . و در آنجا ثالثا هضم مىشود - كه مسمّى به هضم عروقى است . و بعد ما بين پستان حيوان - انثوى با كبد - عروقى است كه نازل مىشود « 2 » دم از كبد به رضع . و در آنجا حكيم عليم و فاعل مختار منقلب مىنمايد دم را به صورت شير . كما قال تعالى :
« وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِينَ »
؛ چه ، فرث ، كثافات و فضولات غذاست كه طبيعت به قوّهى دافعه دفع مىنمايد ، و چون چندى در اوعيهى امعاء باقى مانده و هنوز به خارج دفع نشده و حرارت عارضى معده در او تصرّف نموده ، لهذا قبول عفونت نمايد .
خورد انسان و يابد باز تحليل
يعنى ، باز حيوان را انسان خورد و جزء انسان شود ؛ چه قوّهى غاذيهى انسانى كه خورد اجزاء حيوان را ، قوّهى هاضمه معدى انسان آن اجزاى حيوان را در معده به شكل كيلوس نمايد . و هاضمهى كبدى او را به شكل اخلاط اربعه اعنى صفراء و دم و سوداء و بلغم نمايد . و هاضمهى
هامش
( 1 ) . پا : ( كه ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( و در آنجا ثالثا . . . عروقى است كه نازل مىشود ) را ندارد .