نگويد اين سخن را مرد عاقل »
چه ، در آن وقت وجود فىنفسهاش باقى نمانده ، و دويّيت از ميانه مرتفع گشته ، خالق به خود و در خود و اصل شده ، و الّا :
عدم چبود كه با حقّ و اصل آيد * در او سير و سلوكى حاصل آيد ؟
عدم - يعنى ماهيّات را - چه استعداد كه و اصل به خدا شوند ؛ چه ، « ما للتّراب و ربّ الارباب » ؟
قوله :
ندارد هيچ جوهر بىعرض عين
مراد از عين ، وجود در « 1 » خارج است . مىفرمايد كه هيچ جوهر ، خصوص جسم كه از جملهى جواهر خمسه است ، بىعرض - اعمّ از كمّ و جهت و اضافه و كيف چون سياهى و سفيدى و زردى و قرمزى - وجود خارجى ندارد .
عرض چبود كه لا يبقى زمانين ؟
و عرض هم كه وجود مستقلى ندارد ؛ و دربارهى او گفتهاند : « العرض لا يبقى زمانين » . پس نتيجهاش اين است كه كلّ موجودات عالم ، سواى حقّ ، فانى و لا يبقى زمانيناند ؛ چه ، از اين [ حكم ] خارج نيستند . و چون مىباشند اعراض توابع از براى جواهر ، لهذا تغيير آنها به اثبات جواهر بتمامها جائز نيست ، پس واجب است در عالم وجود جوهر متجدّد الذّات ، و آن نيست الّا طبايع جسمانيّه ، بهواسطهى تركيب او از مادّه كه شأن او فوت « 2 » و زوال است و از صورتى كه شأن او فعليّت و حصول است . قوله :
هامش
( 1 ) . پا : ( در ) را ندارد .
( 2 ) . پا : قوه