از آن عالم در اينجا « 1 » منعكس و منطبع شود . بالجمله مقصود ايشان آنكه از براى ظهور وحدت حقّه در كثرات مجازى ، امثلهى كثيره است « 2 » كه من جمله چون نقطهى جوّاله نسبت به دايره ، و ماء سيّال در اوديه ، و نقطه نسبت به تمام حروفات مقطّعه و كلمات مركّبه ، و چون آن سيّال الرّاسمة للزّمان ، و الواحدة الّتى هى روح « 3 » الاعداد ، و كالبحر المنشعب منه الموج و الامطار « 4 » و البخار و السّحاب و منها كالعكس الحاصل فى المرائى المتخالفة » ؛ و قول ايشان اشاره به اين مثال اخير است . كما قيل :
« شهرى پر از آيينهى الوان نگريدم * اسرار به هرآينه در جلوهگرى بود »
قوله :
عدم با هستى آخر چون شود ضمّ
برگشت اين مطلب « 5 » به مطلب قبل است كه : « حلول و اتّحاد اينجا محال است » ، به دليل آنكه مىفرمايد سواى حقّ و ظهور حقّ ، تمام ماهيات اعداماند ، و عدم چگونه مىشود كه حلول در وجود نمايد ، و متّحد با وجود صرف شود . و مركّب چون فرع بر وجود مفرد است ، لهذا تركيب از وجود و عدم جائز نيست ، و وجود حقيقى هم اجلّ است از تجزيه و تقسيم و عروض و مباشرت . ديگر آنكه وجود مقابل با عدم ، و عدم نقيض با وجود است « 6 » . و از بديهيّات و اوليّات و مسلّمات است كه شىء محال است قابل مقابل خود شود ؛ چه ، اجتماع نقيضين از قبيل اجتماع سواد و بياض « 7 » و حرارت و برودت لازم مىآيد در موضوع
هامش
( 1 ) . پا : آنجا
( 2 ) . پا : كثيرهاى است
( 3 ) . پا : الرّوح
( 4 ) . پا : الحجاب
( 5 ) . پا : اين فرد راجع
( 6 ) . پا : ( راست ) را ندارد .
( 7 ) . پا : بياض و سواد