ز طول و عرض و ز عمق است اجسام
يعنى متكلّمين « 1 » تعريف نمودهاند اجسام را به آنكه او « 2 » جوهرى است صاحب عرض و طول « 3 » و عمق و به اصطلاح ديگر جسم جوهر يمكن ان يفرض فيه خطوط ثلاثة متقاطعة على زوايا قوائم . و اين جهات ثلاثه از اعراض كمّى است « 4 » ، و هر عرضى ، فانى . پس بنابراين :
وجودى چون پديد آمد ز اعدام
يعنى چون ماهيّت « 5 » و حقيقت اجسام ، القابل للعرض و الطّول و العمق است كه امتداد كمّى در « 6 » جهات ثلاثه باشد ، و فهميدى كه يكى از نه مقولهى اعراض ، كمّ متّصل است و عرض هم كه وجود مستقلّى ندارد ، بلكه وجودش عين وجود موضوع است ، و ضمّ امر اعتبارى به امر اعتبارى موجب تحقّق و ثبوت امر وجودى « 7 » نمىشود ، پس چه چيز است كه تو او را جسم ناميدهاى « 8 » و تعريف نمودهاى ، و حال آنكه تعريف ، فرع وجود است ، و المعدوم المطلق لا يقبل الاشارة .
از اين جنساند اصل جمله عالم * چو دانستى بيار ايمان و « 9 » فالزم
يعنى « 10 » چون كلّ موجودات از اين قبيلاند كه يا اعراضاند « 11 » يا مركّب
هامش
( 1 ) . پا : مردم
( 2 ) . پا : ( او ) را ندارد .
( 3 ) . پا : طول و عرض
( 4 ) . پا : به جاى عبارت ( و اين . . . است ) عبارت ( و مبرهن شده كه هر جسمى مركب است از دو جوهر كه يكى ماده و ديگرى صورت است و بر قول متكلمين هم كه هر جوهرى از اعراض است ) آمده است .
( 5 ) . شا : مهيّت
( 6 ) . شا : از
( 7 ) . ثبوت موجودى
( 8 ) . ناميده
( 9 ) . پا : ( و ) را ندارد .
( 10 ) . شا : ( يعنى ) را ندارد .
( 11 ) . شا : اعراض است