واحد « 1 » ، و باطل صرف است . كما قيل :
« عشق تو « 2 » و هستى من آتش و آباند به هم * حيّن تغيّبت بدا حين بدا غيّبنى »
پس بهواسطهى عدم قبول وجود نقيض خود را ، بگو : « الوجود ما يمتنع عليه العدم و كلّ ما يمتنع عليه العدم فهو واجب ؛ فالوجود ازلا و ابدا واجب « 3 » » ؛ چنانكه دليل صدّيقين است كه از ذات بذاتهاش استدلال بر حقيقت ذاتش نمايند ، به مفاد قول على عليه السلام « 4 » - : « يا من دلّ على ذاته بذاته » . پس آنچه موجود است يا ذات علّت ، يا آثار و افعال علّت است . كما قيل :
« هر مرتبه از وجود نامى دارد »
كه وجود به اعتبار سعهى در ترقّيات و تنزّلات ، خواصى از كمالات و نقايص بر او طارى شود ، چنانكه در مرتبهى انزل بهواسطهى ضعف و قصور نقايصى دارد كه مرتبهى فوق التّمام به كلّى برى است . كما قال على - عليه السلام - « 5 » : « و تنزّه عن مجانسة مخلوقاته » ، اعنى از امكان و استعداد و قوّه . از اينجاست كه مىفرمايد :
نباشد نور و ظلمت هر دو با هم
قوله :
چو ماضى نيست مستقبل مه و سال * چه باشد غير از آن يك نقطهى حال ؟
مىفرمايد مثال ديگر از جهت اين مطلب اثبات توحيد - كه مذكور شد - كه بود « 6 » حقيقى يكست و باقى نمود بود است ، در زمان سيّال ملاحظه
هامش
( 1 ) . شا : ( در موضوع واحد ) را ندارد .
( 2 ) . پا : عشق و تو
( 3 ) . شا : ( فالوجود . . . واجب ) را ندارد .
( 4 ) . شا : ع
( 5 ) . شا : ع
( 6 ) . شا : نور