چنانكه مستفاد است از آيهى شريفهى :
« كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ »
. كلام عارفى است :
« در وصف بقا نيست كسى با تو مشارك * ذات تو بود « 1 » باقى و باقى همه هالك »
حلول و اتّحاد آنجا محال است * كه در وحدت دويى عين ضلال است
مىفرمايد چنانكه فهميدى اين اتحاد بهطور فناست نه بهطور حلول ، كه حلول چه به طريق سريانى و چه به طريق طريانى باشد ، دويّيت تصوّر مىشود از حالّ و محلّ ، و دويّيت شرك خفى است ، نه توحيد حقيقى . و فى الاخبار : « داخل فى الاشياء لا بالممازجة خارج عن الاشياء لا بالمزايلة » . و ايضا : « ليس فى الاشياء بوالج و لا عنها بخارج » . على الجمله حلول سريانى چون حلول بياض است در جسم ، كه اين بياض به تمام اجزاى جسم سرايت و سريان نموده است . امّا حلول به طريق « 2 » طريان ، مثل حلول نقطه است نسبت به خط ، كه اين در تمام اجزاى خط نيست ، بلكه طارى و عارض خط شده است از حيثيت انتهاى خط ، يعنى خط چون به انتهاء رسيد ، نقطه حاصل شده است . پس نقطهى انتهاى خطّ ، و خطّ انتهاى سطح ، و سطح انتهاى جسم تعليمى ، و جسم تعليمى انتهاى جسم طبيعى است . بالجمله حلول به هر دو قسمش از لوازمات و مختصّات به جسم است .
حلول و اتّحاد از غير خيزد
يعنى هرچند حالّ و محلّ موجود به يك وجودند ، و اشارهى به احدهما
هامش
( 1 ) . شا : ( بود ) را ندارد .
( 2 ) . پا : طور