ندارد ؛ چه ، علت وجود ، وجود است و علّت عدم ، عدم . پس هركس كه كفر او بدل به ايمان شد « 1 » ، و جهل او بدل به علم ، و ضلالت او به هدايت ، و شكّ او بدل به يقين شده ، و مثل اين طايفه مشكّك نيست ، آنكس به تحقيق مىداند كه هستى حقيقى و مبدأ المبادى كلّ جز « 2 » يكى بيش نيست . و همچنين مىداند كه شرّ محض در عالم وجود ندارد و هرچه از كتم عدم به يد قدرت او به عرصهى وجود آمده ، هرآينه يا خير محض است ، يا خير كثير و شرّ قليل . و شرّ قليل هم مجعول و مخلوق خداست ، بالعرض خير است ، « 3 » نه بالذّات . « 4 » مثنوى :
« پس بد مطلق نباشد در جهان * بد به نسبت باشد اين را هم بدان »
چه ، وجود موذى ، از جهت متاذّى ، شرّ [ است ] ، و از جهت زن و فرزندش در نهايت خيريّت است .
[ توحيد وجودى : ]
جناب حضرت حق را دويى نيست * در آن حضرت من و ما و تويى نيست
تأكيد از جهت شعر قبل است كه دوئيّت در حضرت او راه ندارد ؛ چه ، كلّ علماى امّت از متألّهين و متكلّمين و متشرّعين تمام متفقاند بر اين مطلب كه واجب الوجود بايد مستجمع تمام صفات باشد ، بلكه اين « 5 » مطلب را به دليل ثابت نمودهاند . و بر تقدير آنكه [ اگر بر فرض ] در دار
هامش
( 1 ) . پا : ( شد ) را ندارد .
( 2 ) . شا : جزء
( 3 ) . پا ، شا : خيرات
( 4 ) . پا : كما قيل
( 5 ) . شا : تمام اين