نيست ، بلكه :
هر آن كو خالى از خود چون خلا شد * انا الحق اندر او صوت و صدا شد
مسئلهى خير و شر :
قوله :
هر آن كس را كه اندر دل شكى نيست * يقين داند كه هستى جز يكى نيست
يعنى هركه را در قلب شكّ و ريب نيست . چون طايفهى ثنويّه - لعنهم اللّه فى الدّنيا و الآخرة - كه آنها از باب شك قايل به دو مبدأ شدهاند از نور و ظلمت ، و مورد شكّ ايشان در وحدت « 1 » آن شده است كه مىگويند ما در اين عالم شرورى ملاحظه مىنماييم و خيراتى مشاهده مىكنيم ، و همان چيزى كه مبدأ خير است ، نمىشود مبدأ شر باشد ؛ چه ، از خير محض جز نكويى نايد و بالعكس . پس بايد لا محاله دو مبدأ باشد : مبدأ خيرات كه از او تعبير به يزدان مىكنند ، و مبدأ شرور كه از او تعبير به اهرمن . و حال آنكه حكماى الهى به دلايل محكمه ثابت نمودهاند كه شرّ امريست عدمى ، و به عدم راجع است « 2 » . چنان كه مىبينى قتل - كه اعظم شرور است - برگشت او نه به تيزى آلت قتل است و نه به قوّت دست قاتل است و نه به قبول كردن عضو مقتول انفصال را ، كه اينها همه خيرند ؛ چه ، تيزى شمشير شر نيست ، بلكه خير اوست . و قوّت دست قاتل نقص او نيست ، بل كمال اوست . پس برگشت اين شرّ عظيم به امر عدمى است كه عدم حيات مقتول باشد ، و قس عليه باقى شرور ديگر را . و امر عدمى مبدأ وجودى لازم
هامش
( 1 ) . پا : ( در وحدت ) را ندارد .
( 2 ) . پا : ( است ) را ندارد .