فرموده از سبّ و شتم دهر كه لا تسبّوا الدّهر لأنّ « 1 » الدّهر هو اللّه » . چنانكه در دعا وارد است از جملهى اسماء اللّه « يا دهر » ، « يا ديهور » . پس نسبت حقّ به عالم به اعتبارى ، نسبت نفس است به بدن . بالجمله معرفت نفس به نورانيّت ، معرفت ربّ است ؛ چنانكه نسيان او نسيان خداست . كما فى القرآن :
« نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ »
.
جز او معروف و عارف نيست درياب * و ليكن خاك مىيابد ز خور تاب
مىفرمايد : اگر چه به حسب ظاهر « 2 » واقع بر قول تو كه فرمودى معروف و عارف يكى بيش نيست ، امّا « كردهاند اين تله در خاك كه عنقا گيرند » . از باب آنكه حقّ فيّاض على الاطلاق است و فيض او عام ؛ لهذا بايد [ نور علم او ] ذرّات موجودات و ممكنات عالم را فرا گيرد « 3 » ، حتّى مور ضعيفى ؛ چه « 4 » همچنانكه در قرآن عظيم الشأن در باب علم خود فرموده : « لا يعزب عن علمه مثقال ذرّة فى السّماوات و لا فى الارض » ، يعنى پنهان نيست از علم او هيچ ذرّهاى . همچنين در باب قدرت و فيض او - تعالى - هم جائز است گفته شود كه غروب و افول ندارد از فيض او ذرهاى در تمام سماوات و ارض . پس بنابراين اين قاعده ، چون مىخواست كه بر اين مشت « 5 » عناصر فيض برسد و آنها مستفيض شوند به نهايت دنوّ آنها ، و قاعدهى كليّه است كه عالى را بالذّات التفاتى به سافل نيست ؛ لهذا عنايت حكيم عليم اقتضا نمود كه اين عناصر مركّب شده ، بدن شود ، و بر بدن عنصرى ، نفس ملكوتى تعلّق گيرد تا آنكه آن نفس بهواسطهى تجردش فيض را از حقّ گرفته ، و بهواسطهى مادّيتاش صرف در اين مشت خاك بدن « 6 » عنصرى
هامش
( 1 ) . شا : أنّ
( 2 ) . پا : ( ظاهر ) را ندارد .
( 3 ) . پا : بگيرد .
( 4 ) . پا : را و
( 5 ) . پا : ( مشت ) را ندارد .
( 6 ) . پا : ( مشت خاك ) را ندارد .