« آن غنچه كه گل گشت دگر غنچه نگردد »
دگر با پوست تابد تابش خور * در اين نشئه كند يك دور ديگر
يعنى وقتى كه انسان روح و حقيقتش از قيد بدن و پوست به كلّى نجات يافت و متّصل به حقيقة الحقائق گرديد ، اجزاء عنصريّهى بدن به اعتبار « كل مركب ينحلّ » از هم دست برمىدارند و بدن « 1 » كه اوّل حيات و جان داشت و به مقام انسانيت رسيده بود ، به اعتبار آنكه : « تن ز جان نبود جدا جزوى از اوست » ، موت بر او طارى شده ، جمادى مىگردد بىحسّ و بىحركت « 2 » و « 3 » بىشعور و اراده . باز از حركات افلاك و استعدادات مكتسب « 4 » از نور شمس - كه مربّى عالم است - و به خوردن آب از امطار رحمت و ممزوج شدن به هوا و تافتن شعاع شمس مستعد مىشود كه صورت نوعيّه نباتى - كه اشرف از اوست - از مبدأ فيّاض بر اين مشت گل فايض شود و باز او به تدريج غذاى حيوانى شده ، صورت حيوانى قبول مىنمايد ، و حيوان جزء انسان شده صورت انسانى بر او فايض شود « 5 » .
مثنوى :
« جمله عالم آكل و مأكول دان * باقيان را مقبل و مقبول دان »
پس اين بدن يك دور ديگر در اين نشئهى دنيا نمود به حسب اطوار و اكوار طوليّه ، به مقتضاى :
« وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً »
؛ چه ، اصل تكوين « 6 » بدن انسان از منّى و دم طمث است . و اصل آن دو « 7 » از الطف اغذيه ، و اصل
هامش
( 1 ) . پا : بدنى
( 2 ) . شا : ( بى ) را ندارد .
( 3 ) . شا : ( و ) را ندارد .
( 4 ) . پا : مكتسبه
( 5 ) . شا : ( و باز . . . شود ) را ندارد .
( 6 ) . شا : تكوّن
( 7 ) . شا : ( دو ) را ندارد .