امّا شرط « 1 » كمال آن مغز در اوّل امر آن است كه مدّت معتدّ به معيّنى در ميان پوست باقى باشد تا به كمال مترقّبه برسد ، كه « 2 » اگر بدون انقضاى آن مدّت خارج شد ، فانى و فاسد است . منظور ايشان در اين شعر آن است تا چند مدتى گرفتار اين بدن طبيعى كه به منزلهى قبر اوست ، و در اين دنياى دنى كه به منزلهى زندان اوست - بنا بر آن حديثى كه : « الدنيا سجن المؤمن » - نباشد هرآينه به كمال خود نرسد . چه ، به اين بدن و قواى بدن كسب علوم و معارف - كه باعث نجات « 3 » از اين دار غرور است - مىنمايد ، و به قواى اين بدن سياحت عالم مبصرات و مسموعات و مشمومات و مذوقات و ملموسات - الى غير ذلك - مىكند . اگر بدون اين كمالات از اينجا خارج شد ، بنا بر آنكه در آن عالم تحصيل كمال از جهت « 4 » نفوس ممكن نيست ، در همان نقص باقى مانند ، و به لسان حال متذكّر
« يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً »
گردد « 5 » .
اين است كه حكماء عظام علاقهى نفس را به بدن در اوّل امر مدح نمودهاند . و مذمّتى كه وارد است از جهت بقاء و استدامت و غول « 6 » نفوس است در اينجا . يعنى نبايد « 7 » ابدالدّهر « اخلد الى الارض و اتّبع الهوى » بود ، چه عوالمهاى « 8 » بهتر از اين در پيش است .
« بگشا پروبال ، پس برون پر * زين گنبد چرخ سالخورده »
از اينجاست كه خودشان مىفرمايند « 9 » :
ولى چون پخته شد بىپوست نيكوست
هامش
( 1 ) . شا : شرائط
( 2 ) . پا : و
( 3 ) . پا : نجاتى
( 4 ) . شا : جهتى
( 5 ) . شا : ترابااند
( 6 ) . شا : عول
( 7 ) . پا : يعنى در اينجا نبايد
( 8 ) . پا : عوالمها
( 9 ) . شا : ( از . . . مىفرمايند ) را ندارد .