سير و حركت اوست كه از خود دايره تعبر به منطقة البروج نمودهاند ، و از قوسين او به قوس النّهار و قوس اللّيل . و از جهت اين شمس حقيقى مشرقى است كه عالم عقل باشد ؛ چه ، بدوا و ابتداء نور حقيقى از آنجا طالع و ظاهر شده . كما قال المغربى :
« آفتاب وجود كرد اشراق * نو او سر به سر گرفت آفاق »
يعنى اوّل ما صدر عقل است ، چنانكه از جهت آن نور نيز مغربى است كه عالم هيولى « 1 » باشد ؛ چه ، نور وجود در آنجا از كثرت طىّ مراتب و غايت ضعف آفل و غارب شده است . چنانكه بعد از « 2 » چندى از طىّ اطوار و اكوار و ادوار « 3 » ، باز از مشرق خود طالع شود ، اعنى همين هيولى « 4 » كه نادار محض است كامل شود . بر اين طريق كه عناصر شود و عناصر امتزاج يافته ، مزاج معدنى حاصل شده « 5 » ، و مزاج معدنى به ترقّيات مزاج نباتى و نبات حيوان و حيوان مزاج انسان ناسوتى قبول نمايد - كه اعدل امزجه است . و انسان ناسوتى به كسب علوم و معارف ، انسان جبروتى و آدم دنيوى ، آدم عقلى شود . « هناك وصل الى ما نزل عنه و انتهى الى ما بدأ منه » . بارى اين شمس حقيقى ، چون شمس ظاهرى ، مدام در سير است ، الى غير النّهاية ؛ مثل دورات فلكيّه كه هيچ انتها ندارند ، و اگرچه يك نور و يك حقيقت است ، امّا به حسب دورات ، نور هرروزه « 6 » غير از نور روز « 7 » ديگر است . چه ، نور شمس كه امروز فضاى عالم را روشن نمود غير از نور دورهى ديروز گذشته است ؛ چه ، او معدوم شد و معدوم موجود نشود من حيث هو
هامش
( 1 ) . شا : هيولا
( 2 ) . شا : ( از ) را ندارد .
( 3 ) . پا : اكوان
( 4 ) . شا : هيولا
( 5 ) . پا : شود
( 6 ) . پا : دوره
( 7 ) . پا : دوره