به مرتبهى خاص نبايد بود . قوله :
پس آن گاهى كه ببريد او مسافت
چه ، فهميدى كه كل موجودات حركات ، كماليّه دارند ، خصوص انسان كه بيشترى از مسافت را بريده ، از جماد تا به انسان رسيده . كما قيل :
« تو سفر كردى ز نطفه تا به عقل * نى به كامى بود منزل ، نى به نقل »
قال تعالى :
« هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلًا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفَّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلًا
« 1 »
مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ »
؛ كه غايت تمام حركات طوليّهى انسان را ظهور و وجود عقل قرار داده . اسرار [ حاجى سبزوارى مىسرايد ] :
« همه در جستوجو « 2 » ، سوى آدم * آدم احرامبند خدمت اوست »
بارى تمام حركت دارند و هر حركتى محدود است بين مبدا و منتها كه از او تعبير به مسافت فرمودهاند « 3 » .
نهد حقّ بر سرش تاج خلافت
يعنى وقتى كه انسان اين بعض از مسافتى كه باقى مانده طولا ، نه عرضا تا انتهاى كمال ، قطع نموده ، اعنى دو بال او كه يكى عقل عملى ، و ديگرى عقل نظرى است ، كامل شد و از قيد مادّه و عوارضات مادّه نجات يافت - يعنى اين بدن دنيوى مر او را به منزلهى قميصى شد - آنوقت جزاى او از خدايى كه
« لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ »
است ، تاج خلافت اوست . از باب
هامش
( 1 ) . پا : اجلى
( 2 ) . پا : جستجو
( 3 ) . شا : به جاى عبارت ( محدود است بين مبدا و منتها كه از او تعبير به مسافت فرمودهاند ) آمده است : « منطبق بر زمان و زمان منطبق بر مسافت است » .