تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
آنكه بايد خليفه بر صفت مستخلف « 1 » باشد . كما قيل :
« آدمى چون كه معرفت آموخت * قابل خلعت خلافت اوست »

بقاى بعد از فنا :

چه ، آن وقت وجود مقيّدش منقلب به‌وجود مطلقى شده كه آن وجود مطلق سايه‌ى بلند پايه‌ى حقّ و خليفه‌ى اوست . و چون اين مطلب ظهورش در وجود داود « 2 » شد ؛ لهذا حق تعالى درباره‌ى او مىفرمايد :
« يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ »
.
بقايى يابد او بعد از فنا باز
چه ، هر فناء فى اللّه ، بقاء باللّه را مستلزم است . چنان‌كه عرفا ذكر نموده‌اند : « نهاية الفقر بداية الغناء » .
رود ز انجام ره ديگر به آغاز
يعنى وقتى كه انسان ، فانى از وجود مقيّد خود شده « 3 » و باقى به‌وجود مطلق ، و محقّق به او گرديد آن وجود مطلق منبسط را فلكى است كه فلك وحدت باشد ؛ چنان‌كه اكابر گفته‌اند « 4 » : « عليه يدور فلك الوحدة » . و از جهت اين شمس حقيقى و وجود ظلّيه‌ى ظهورى - كه عكس معبود و ظلّ ممدود و فيض مبسوط است - دايره‌اى است كه محلّ سير اوست . و حكماء از قوسين آن دايره تعبير به قوس نزول و صعود نموده‌اند . چنان‌كه از جهت شمس ظاهرى كه در فلك رابع است ، دايره‌اى است كه محل
هامش
( 1 ) . پا : مستخلف خود ( 2 ) . شا : داود ( 3 ) . پا : شد ( 4 ) . پا : چنان‌كه فرموده‌اند
شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 332 | پرويز عباسى داكانى / محمد ابراهيم سبزوارى