تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
پس عزيز من هركه در خود سياحت نكرد ، در بحر معنى سباحت نكرد .
مسافر آن بود كو بگذرد زود * ز خود صافى شود چون آتش از دود
يعنى « 1 » شخص مسافر چون سفر در خود كرد از اصل بوى « 2 » برد ؛ لهذا مايل به اصل مىشود و اندر استكمال خود دواسبه تاخت . و نشانه‌ى به اصل رسيدن و از حقيقت خود آگاه شدن ، دوام از روى صافى شدن از جزئيات و مادّيات عالم طبيعى است . و كلام امام انام على - عليه السّلام - نيكو برهانى است بر اين مطلب كه مىفرمايد : « و اللّه انّ ابن ابى طالب آنس بالموت من الطّفل بثدى « 3 » امّه » . لذا قيل :
« تا بود باقى غبار تن به جان * كى توان ديدن رخ جانان عيان »
مثلا نار جزئى خواهد به اصل خود كه كره‌ى اثير است ، برسد . ممكن او نيست ، تا آنكه پاى او در اين خاك كثيف - كه هميشه مايل اسفل است - باقى است . پس بايد رهاند تا خود را به محيط رساند .
« شست‌وشويى كن و آنگه به خرابات خرام »
ازآنجا است كه مىفرمايد :
سلوكش سير كيفى دان ز امكان * سوى واجب به ترك شين و نقصان
يعنى حركت اشياء و سفر انسان « 4 » حركت كيفى است ، چون حركت انگور در كيفيت خود كه اوّل حركت در ترشى است تا وقتى كه به كمال
هامش
( 1 ) . شا : كه ( 2 ) . شا : بوئى ( 3 ) . شا : بشرى ( 4 ) . شا : ايشان
شرح گلشن راز ( فارسى ) — صفحة 302 | پرويز عباسى داكانى / محمد ابراهيم سبزوارى